مریضداری

هفته قبلتر که ویانا مریض بود و چند روز اسیرم کرده بود ...هفته پیش هم مانا مریض بود و دو سه روز نرفت مدرسه و حسابی درگیرش بودم . ولی مریضی این با اون زمین تا آسمون فرق میکرد. ویانا وقتی مریض میشه مظلومتر از همیشه میشه و میره خودش میگیره میخوابه ولی    وای وای  خدا نکنه مانا مریض بشه ...یک جهودی است که خدا میدونه ... میگه تو همه کاراتو ول کن ، بیا بشین پیش من فقط !!! یه شب تا صبح که طفلک بالا آورد و من ظرف بدست دنبالش بودم ...صبح پاشده میگه : مامی ، ببخشید که دیشب نذاشتم بخوابی ( با این حرفش جیگر آدمو کباب میکنه ) ... یا وقتی از مدرسه زنگ میزنند که مانا دلش درد میکنه و میرم دنبالش میگه : مامی ببخشید که مزاحم کارت شدم و اومدی دنبالم !!! یا وقتی موقع بالا آوردن کمی هم روی لباسهاش و پتو ریخت هی میگفت : مامی ببخشید که اینها رو کثیف کردم و حالا شما باید بشوری ...من خیلی دختر بدی هستم که این همه کار برای شما درست میکنم !!! 

ولی تا دلتون بخواد رس بنده رو میکشه وقتی مریضه ...طوری شد که آخر هفته بقدری احساس خستگی میکردم که شنبه رو که مهمون داشتیم و نشد درست استراحت کنم ولی یکشنبه تا ساعت 11 صبح تو رختخواب بودم بعد پاشدم و ریخت و پاش های شب قبل رو جمع کردم و صبحونه خوردم و نفهمیدم دوباره کی خوابیدم تا ساعت 3!!! بعد پاشدم یه ناهاری خوردیم و  با اینکه احساس کوفتگی میکردم و اگه میذاشتن بازم میخوابیدم ولی ساعت 4 بچه ها رو بردم پارک تا 8 شب ...اونها یه دل سیر دوچرخه سواری کردند و دو سه تا دوستاشونو دیدند و با اونها بازی کردند ....منم یکی از دوستامو دیدم و نشستیم با هم به گپ زدن.

امروز هم که بعد از چند روز خونه موندن من و مانا ، هر دو پشتمون باد خورده بود ..مانا دوباره شروع کرد که آی دلم درد میکنه و.... گفتم: اصلا حرفشم نزن ..باید بری مدرسه ..اونو فرستادم و خودم هم ناچارا اومدم سر کار!!!!

/ 2 نظر / 32 بازدید
مصي

اخي طفلي ها.نمي دونستم...خودتم خيلي خسته بودي و خواب نياز داشتي كه اونجوري خوابيدي.ان شالله ديگه مريض نشن دخترگلي ها.

فريار

خوشحالم الان خوبيد