روزهای آخر تابستان

چشم به هم گذاشتیم تابستون هم تمام شد ....از بس که این تابستون درگیر بودم اصلا نفهمیدم چطوری گذشت . فقط میدونم که خیلی خسته ام ...همه اش با بچه ها بودم ...امسال چون کار میکردم نمیخواستم که بچه ها از تابستان های گذشته شون چیزی کم داشته باشند ...پس بعدازظهرها تفریحاتشون به راه بود ...هفته ای دو روز کلاس شنا و بعد گردشهای بعدش ..رفتن به پارک و سینما و کتابخونه و دعوت از دوستاشون که بیان خونه مون و با هم بازی کنند ..معمولا هفته ای یک یا دوبار از این برنامه ها داشتند ..تو کل تابستون خیلی کم پیش اومد که اینها برند جایی..سرجمع شاید سه بار رفتند خونه دوستاشون ( البته خود من معمولا راحت ترم که دیگران بچه شونو بیارن پیش ما) خودآزاری دارم دیگه !!شنبه ها معمولا به تمیز کردن خونه میگذشت و نهایتش شام مهمون داشتیم یا گاهی خودمون جایی دعوت بودیم و یکشنبه ها ( بجز یکی دو هفته ) با دوستان قرار پیک نیک داشتیم و چندبار هم رفتیم کناردریا ....برای همینه که همیشه وقتی میگن چرا تابستون نمیایید ایران میگم : آخه حیف نیست آدم تابستون اینجا رو با این همه طبیعت قشنگش و هوای خوبش ول کنه بره ایران !!!

ولی هفته گذشته دیگه خیلی گرفتار بودم . دیگه خودم دلم برای خودم سوخت ...بعد از یک هفته کاری و بدوبدو ...روز شنبه یکی از دوستان که توی ساختمون ما بودند اسباب کشی داشتند چون بچه کوچیک هم داشت چند بار بهش گفتم که میتونه بچه اش رو بیاره پیش من و با خیال راحت به کاراش برسه ...شنبه از 8 صبح اش بچه رو آورد ..با خودم هم گفتم که پامیشم و یه ناهاری هم درست میکنم و تا اینها کارشون تموم بشه بهشون ناهار هم میدم ...غافل از اینکه این آقا پسر کوچولوی یکساله اصلا نذاشت من از کنارش جم بخورم و تا از جام بلند میشدم میزد زیر گریه ( نمیدونم من یادم رفته یا بچه های من فرق میکردند ...پس من کی کارامو میکردم ؟) خلاصه تا ساعت 12 که مادرش اومد من هیچ کاری نکردم ..خونه ام هم به همریخته که بود بدتر هم شده بود ...خلاصه دوستم که بالا براش کاری نبود و شوهرش و کارگرها داشتند وسایل رو جابجا میکردند هم اومد و نشست ور دل ما ...منم دیدم که اینجوری نمیشه ..تازه پاشدم به ناهار درست کردن و خلاصه تا اینها از خونه ما برند شد ساعت 5:30 ... حالا برای شام هم مهمون داشتم و صدام درنیومده بود ( گفتم که مرض خودآزاری دارم دیگه ) اونها که رفتند تازه از اول پاشدم به برنج خیس کردن و مرغ درست کردن و....تا شب سر پا بودم ...فردا صبحش هم با دوستان قرار پارک داشتیم ..صبح هم تا از جام بلندشدم فوری آب گذاشتم بجوشه که دوباره برنج درست کنم و بیرون هم که باربکیو میکردیم ....خلاصه شب خسته و کوفته برگشتیم و دوباره یه هفته کاری ...هیچ هم خستگی درنکردیم !!

امروز همون دوستم که اسباب کشی داشتند اومده بود که تتمه وسایلی که مونده رو ببره اون خونه ، اومد دم خونه مون که مثلا خداحافظی کنه . دو تا گلدون نقلی خیلی قشنگ دستش بود .تا درو وا کردم با بغض گفت : مهری این دو تا گلدون خیلی برام عزیزن و....زد زیر گریه ..هر چی گفتم خوب ببرشون . گفت نه ..میخوام پیش تو باشند .خلاصه با گریه خداحافظی کرد و رفت . من موندم و دو تا گلدون زیبا که اول هم فکر کردم مصنوعی اند ولی کلی زیر و روشون کردم و دیدم نه طبیعی اند....خستگیم در رفت .

                       

پ.ن.من با این خانوم خیلی دوست نبودم ...پارسال که باردار بود با هم آشنا شدیم و بهش گفتم که اگه کاری داشتی بگو ...مادرش یک ماه بعد از زایمانش اومد و تو اون مدت من هر کاری از دستم برمیومد براش کردم ...خودش رو خیلی کم دیدم چون همیشه درگیر بچه هاش بود ولی تو چند ماهی که مادرش اینجا بود عاشق مادرش شدم و از محبت هاش لذت بردم ...تا اینکه فهمیدم میخوان از اینجا برن و باز هم سعی کردم که نبود مادرش رو براش جبران کنم .

/ 9 نظر / 33 بازدید
آذر

عزیز دلمی.....تو همیشه همینجوری بودی و هستی سلامت باشی

مصي

خسته نباشي مامان نمونه.دوست مهربون و با معرفت. ان شالله هميشه تنت سلامت و دلت شاد و هيچ وقت محتاج بنده خدا نشي و هميشه هم دستگير بقيه باشي.بوس

تکتم

سلام خانوم،واقعا خسته نباشید.خوشبحال هرکس که با شما همسایه اس.حیف............[قلب]

کیت

اره واقعا تکتم جان....دقیقا...

آرزو

خوش به حالتون که هم به بقیه کمک میکنید و هم گلهای به این خوشگلی گیرتون میاد. خدا قوت. موفق باشید

مریم

سلام مدتی گرفتار بودم البته از نوع خوبش نشد بهتون سر بزنم اول از پست قبلیتون بگم که خیلی خوشم اومد که با حساسیت اخبار ایرانو تعقیب میکنین اگر چه خود خبر بسیار درد ناک بود و متاسفانه ما جز غصه خوردن کاری نمیتونیم بکنیم مورد دوم اینکه برای بقیه اینقدر وقت میزارین باعث میشه تو تنگناها ومشکلات زندگی خدا بطور ویزه کمکتون کنه من این مورد رو توی زندگی یکی از بستگانم دیده ام شاد باشین و موفق و سلامت

رها

دخملم روح مادر ترزا در تو حلول کرده ؟ :) خوش اخلاق مطمئن باش از هر دست بدی از همون دست میگیری . خدا عمرت بده و سایه ات بالای سر همۀ اطرافیانت باشه .

كىت

يعني چي بگم اخه كلي خنديدم ابروهاي امام خمىنى.....:/))))) دست گلت درد نكنه ىبار اين دستور كاچي رو بذار منم بپزم دلم تنگ شده... بت حق مىدم خسته باشي يه سفر تفزيحي برو... انشاله سلامت باشى