زندگی ماشینی امروز

چند هفته پیش یه روز صبح از خواب پاشدم و طبق عادت هر روز سراغ گوشیم رفتم روشن نشد که نشد ...نمیدونم چه اش بود، دکمه روشن خاموشش کار نمیکرد. یهو انگار خلع سلاح شده بودم ..احساس میکردم ازتباطم با دنیا قطعه ...شماره هیچکس رو نداشتم بجز شماره همسرم و محل کارم !!! بهم شوک وارد شده بود ...یعنی چی ؟ یعنی چی که آدم یهو نتونه هیچ جوری ارتباط برقرار کنه ؟ خلاصه ازش که ناامید شدم سیم کارتشو انداختم تو یه گوشی معمولی و راه افتادم ... اصلا دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت ... از طریق اینترنت با خانواده ام در ارتباط بودم و بهشون گفتم که فعلا وایبر و تانگو و تلگرام ندارم !!! گوشی رو دادم فلفلی که ببره درست کنه که تا شب وقت نکرده بود ..کلی بهم برخورد !!! کم کم به خودم مسلط شدم .. گفتم شاید خیلی از اون شماره تلفن ها دیگه به دردم نخوره ...شاید اینطوری بتونم بقیه رو محک بزنم . ببینم کی ها سراغمو میگیرن ... هر کی بهم زنگ میزد کلی ابراز خوشحالی میکردم و همون موقع شماره شو سیو میکردم .... البته نامردیه که همه رو به یه چشم ببینیم .. از خیلی ها انتظار نداشتم . لزومی هم نداره که آدم حال همه رو همیشه بپرسه ...ولی از بعضیها توقع داشتم ... کسی که هر روز چند تا تکست و جوک و مطلب براش میفرستادم یا هر چند روز یکبار حالشو میپرسیدم ... وقتی بعد از یک هفته خبری ازم نگرفت واقعا دلم گرفت ....بعد از ده روز که با هم صحبت کردیم و باز هم اون زنگ نزد جور دیگه ای فهمید بهش گفتم ... گفتم که اسمت رفت تو لیست سیاه !!!

خلاصه که فلفلی فردای اونروز گوشی جدید برام گرفت .. ولی اصلا به چشمم نیومد تو شرایط روحی خوبی نبودم ...انگار رودست خورده بودم .... گوشی قبلی هم دادیم تعمیر کردند ... یک هفته طول کشید تا شماره ها و عکسها و اطلاعات رو جابجا کنم .... ولی همچنان تو فکر بعضی روابط یکطرفه هستم ....

-----------------------------------------------

فردا دختر کوچولوی خونه ما 8 سالش تموم میشه . امسال خودشون تصمیم گرفتند که جشن نگیرن!! البته عوضش قراره تو ایران با فامیل  جشن داشته باشند...ولی هر کدوم برای روز تولدشون کلی برنامه ریزی کردند.... هدیه هاشونو که اینترنتی سفارش داده بودم دیروز با پست رسید و فوری هم باز کردند ( البته فقط هدیه باباشون بود )

برنامه فردای ویانا اینه که از صبح تا شب بیرون باشیم .. صبحانه رو تو تیم هورتونز بخوریم ..بعد ببرمشون استخر موج دار !! ناهار تو رستورانی که میتونی هر چی دلش خواست غذا و شیرینی و کیک و بستنی و دسر و.... بخوره هستیم ... بعد از اون مال گردی و خرید از مال و.....شام هم بیرون و بعد دیگه به نظرتون جونی برامون میمونه ؟؟؟ من که فکر کنم مثل 8 سال پیش همین موقع باشم ولی این وروجک ها رو نمیدونم ....دخترک بس که شکمو است همه برنامه هاش بخور بخوری است !!

/ 4 نظر / 78 بازدید
اليسما

سلام مهرى خانم. انشاله خوب باشين. من تازه با وبتون آشنا شدم و اونقدر از قلمتون و نوشته هاتون لذت بردم که دو هفته گذشته فقط داشتم آرشيوتون رو مى خوندم. اونقدر غرق نوشته هاتون شده بودم که ديشب خوابتون رو ديدم [گل] انشاله هميشه دلشاد و برقرار باشين , تولد دختر گلتون رو هم تبريک مى گم. [قلب]

اليسما

سلام مهرى خانم. انشاله خوب باشين. من تازه با وبتون آشنا شدم و اونقدر از قلمتون و نوشته هاتون لذت بردم که دو هفته گذشته فقط داشتم آرشيوتون رو مى خوندم. اونقدر غرق نوشته هاتون شده بودم که ديشب خوابتون رو ديدم [گل] انشاله هميشه دلشاد و برقرار باشين , تولد دختر گلتون رو هم تبريک مى گم. [قلب]

لیلا

تولد دختر گلتون مبارک .انشاالله 120 سالگیش را جشن بگیرید

آذر

سلام مهری جونم تولد دخملها مبارک باشه کی میایی ایران راستی نگار هم همینجوره و غذا خیلی براش مهمه خب اقتضای سنشون هم همینه راجع به موضوع اول هم خودت را ناراحت نکن عزیزم تا بوده این بوده فقط یه مواقعی بار فکری و روحی ادم را زیاد میکنن ............به هر حال موظب خودت باش راستی از مرجان خبر دارب براش ایمیل میزنم جواب نمیده