...از کرده خود دلشادم

هفته پیش داشتم از سر کار برمیگشتم که برم دنبال بچه ها ، پسر دوستم زنگ زد  پرسید که شما این دور و برها هستید ؟( منظورش دور و بر خونه بود ... خونه شون تو ساختمون قبلی ما است که چسبیده به این ساختمونی که الان هستیم ) گفتم تا 7-8 دقیقه دیگه میرسم .چطور مگه ؟ گفت که توپی در خونه مون خراب شده و در از داخل باز نمیشه و ما توی خونه گیر افتادیم ... میتونید بیایید و به نگهبان ساختمان ما بگید ... خلاصه پا رو گذاشتم رو گاز و رفتم . تعجب هم کردم که چرا شماره نگهبانی رو ندارند .. من داشتم ولی یادمه همین تازگیها که گوشیم رو عوض کردم پاکش کردم ...خلاصه رسیدم و نگهبان هم اونی بود که منو خوب میشناخت .. بهش گفتم که جریان چیه .. رفت کلید یدکی آورد و با هم رفتیم بالا ... دیدیم که پسر و شوهر دوستم خونه هستند و هی هم میگن شما برو دنبال بچه ها ..این دیگه هست ... خلاصه کلید یدکی هم افاقه نکرد و نگهبان بهشون گفت که باید برم کلیدساز خبر کنم . بهشون شماره خودش رو داد !!! تو راه برگشت تو آسانسور میگفت : یادته هر وقت میخواستی بچه ها رو ببری استخر زنگ میزدی و میپرسیدی که استخر خالیه یا نه ؟ چرا دوستت شماره ما رو نداشت ؟؟ گفتم : خوب دیگه اونها منو دارن !!!!

-----------------------------------------------

چند روز پیش مانا یهو تصمیم گرفت که موهاشو کوتاه کنه ...و ویانا هم به تبعیت از اون گفت منم میخوام کوتاه کنم ..منم که از خدا خواسته ..آرزومه اینها موهاشون کوتاه باشه ، سریع زنگ زدم به آرایشگرمون و گفتم که شنبه بچه ها رو میارم ولی ساعتش رو چون مطمین نبودم گفتم حول و حوش ظهر زنگ میزنم و بعد میارمشون .... شنبه زنگ زدم که بگم میخواهیم بیاییم... دیدم صداش گرفته ..پرسیدم خواب بودین یا سرما خوردین ؟ گفت : با ایران صحبت میکردم یه کم گریه کردم .. پدرشوهرم فوت کرده ... میتونی بچه ها رو یه روز دیگه بیاری ؟ گفتم : باشه ولی اگه کاری از دست من برمیاد بگید .... گفت نه مرسی .. مهمون داره میاد خونه مون ،باید مرتب کنم ... یهو گفتم : میخواهید من حلوا درست کنم بیارم ؟ گفت : اتفاقا الان میخواستم بپزم . زحمتت نمیشه ؟ گفتم : نه  میارم .. خلاصه نیم ساعت دیگه با یه ظرف حلوا دم خونه شون بودم ... میگفت : تو کی درست کردی اینو ؟؟؟!!

گاهی وقتها یه چیزهایی پیش میاد و آدم یه کارهایی میکنه دیگه .

-------------------------------------

دو روز تعطیلی همه اش خونه بودیم .... بیرون حسابی برف می بارید و ما هم این هفته نه مهمون داشتیم و نه جایی دعوت بودیم و بیرون هم کار خاصی نداشتیم ... خونه موندیم و بچه ها کارت های تبریک سال نو دوستان و معلمهاشونو نوشتند و هدیه های دوستهاشون رو کادو کردیم با هم و اسم نوشتیم و ..... خلاصه کلی حال کردند ... رسم قشنگیه ..یادمه ما هم که بچه بودیم نزدیک عید که می شد کلی به دوستامون کارت تبریک میدادیم .. من همیشه مبصر کلاس بودم و همیشه همه بچه ها بهم کارت میدادند ...یادمه همه رو میچسبوندم توی دفتر و یادگاری نگه میداشتم ...نمیدونم الان هم مثل اون موقع ها هست یا نه !

 

/ 7 نظر / 6 بازدید
لاله

اگه شما نبودین چیکار میکردن نمیشد از پنجره ای ...جایی...یا چند ضربه به در زد که واحد های کناری خبر دار بشن ؟

fariba

دستت درد نکنه مهری جان ایشاالله همیشه سالم باشی. خدا دوستت داره که این همه کار خیر کردن سر راهت قرار میده.[چشمک]

masy

موهاشون مبارک باشه برعکس من که موی بلند برای دخترا دوست دارم :) خدا رحمت کنه پدر شوهر اون خانم عزیز رو.روحش شاد .دستت درد نکنه.تو حلواهای خوشمزه ای می پزی. من هنوز هیچ کاری برای هدیه کریسمس نکردم.ده روز درگیر فریا بودم و از خونه بیرون نرفتم.فردا برم کادو معلمها رو بخرم تا دوستان.

چقدر زیبا بود بانو این کارهایی که کردی. هیچی تو دنیا زیباتر از شاد کردن دل دیگران نیست. نه بانو. دیگه اینجوری نیست. بچه ها برای هم یه عکس یه کارت تبریک رو ایمیل می کنن

فریار

از دوستان مشترکمون لطف و محبتت رو زیاد شنیدمو امیدوارم همیشه خیر و خوبی برای خودت پیش بیاد

لاله

چه قدر خوبه که آدم نقطه امید و اتکای دیگران باشه بخصوص تو دیار غربت

بهی

کاش همه ایرانیها انقدر هوای همو داشتن ...اونوقت بود که سختی غربت برای همه کلی کم میشد