مهمان کوچولوی ما

یه خانم پاکستانی توی ساختمون ما هست که بواسطه همکلاس بودن دخترهامون گاهی با هم صحبت و مراوده ای داریم . زمانی که بچه دومش به دنیا میومد بهش گفتم که هر وقت کاری داشتی برای بردن و آوردن دخترت به مدرسه میتونی روی کمک من حساب کنی ...اون هم الحق والانصاف خیلی روی این حرف من حساب کرد !!! هر وقت لازم میشه و نمیتونه به من میگه دخترش رو از مدرسه میارم و دم خونه اش تحویلش میدم ....خلاصه خیلی آدم های راحتی هستند ...من هم که همه اش میگم که من که این راه رو دارم میرم حالا یه بچه دیگه رو هم میارم !!!

دیروز نیم ساعت قبل از اینکه برم دنیال بچه ها زنگ زد و گفت که من الان داون تاون هستم و تا ساعت 3نمیرسم .ممکنه ساعت 3:30 برسم .میشه تو دخترم رو ببری خونه ات تا من بیام ؟ خلاصه دخترش رو بردم خونه و بهشون آب و دون دادم و دخترها پریدند تو اتاق خودشون و مشغول بازی شدند ...سه و نیم گذشت و ساعت شد 4 ...اس ام اس زد که ما تقریبا نزدیک خونه هستیم . گفتم عجله نکن دارند بازی میکنند ....خلاصه ساعت 5 اومد دنبال دخترش ....دختره هی گفت من نمیام و میخوام بمونم و....مادره هی نگاه من کرد. بهش گفتم از نظر من اشکالی نداره . ما هم از شانس کلاس فارسی بچه ها کنسل شده و امروز خونه هستیم . گفت پس من دارم میرم سر کار، درواقع شوهرم منو میذاره و برمیگرده و خونه است هر وقت خواست بره خونه به باباش زنگ بزنه .من تا ساعت 8:30 سر کارم !!!( این خانم دکترای روانشناسی داره و هفته ای دو سه روز میره مطب )

ساعت نزدیک های 9 بود که شوهرش زنگ زد ...سر و صدای خیابون و ماشین ها میومد گفت من و بچه کوچیکه داریم میریم دنبال ماما.زنگ زدم بگم که اگه دختره میخواد با ما بیاد من هنوز دور نشدم بیام دنبالش .وگرنه که هیچ عجله ای نیست میتونند بازی کنند تا ما برگردیم !!!! از دختره پرسیدم گفت که میخوام بمونم .....

خلاصه تو این فاصه ما شام هم خوردیم و ساعت نزیدک 10 شد و اومدند دنبال دختره !!! دخترها با هم نقشه کشیده بودند که اون شب رو بمونه خونه ما ...خلاصه هی دختره گفت و هی مادره نگاه من کرد ...اصلا فکر نمیکردم بذاره بمونه . گفتم از نظر من اشگال نداره ...فردا هم برنامه ای نداریم ...گفت مطمینی ؟ ... خلاصه دختره موند خونه مون .

مادره حتی به خودش زحمت نداد یا یادش نبود که برای بچه مسواک بیاره ...یه مسواک و خمیردندون نو بهش دادم و گفتم که بزن و بعد هم ببر خونه تون !! تعجب کرده بود.

فردا صبح هم مادره سر کار بود تا ظهر ... خلاصه تا ظهر خبری ازشون نشد.ساعت 12 اس ام اس زد که من تو راهم و دارم میام . ساعت 12:30 آماده باشه که میخواهیم بریم فلان جا ...خلاصه  ساعت نزدیک 1 شد و خبری نشد .من هم از صبح قرمه سبزی بار گذاشته بودم .یهو گفتم نکنه اینو دوست نداشته باشه و گرسنه از اینجا بره ..سریع یه پیتزا گذاشتم توی فر و بچه ها هم طبق معمول کلی برای پیتزا خوشحالی کردند ...یهو مادره رسید . دختره گفت نمیخوام بیام . من میخوام پیتزا بخورم .گفتم تا سه دقیقه دیگه آماده میشه و میخوره بعد میاد خونه . یهو دختره گفت : اونجا که میخواهیم بریم رو من دوست ندارم . من میمونم . باز ..........مادره نگاه به من کرد و به دخترش گفت ولی ما تا برگردیم ساعت 7 میشه ها میتونی بمونی ؟!!!!دختره هم گفت آره ....که من گفتم : ولی ما ساعت 4 قراره بریم جایی!!!! و بلاخره قایله ختم شد و رفتند .23 ساعت با ما بود. زحمتی برای من نداشت و هر کاری برای خودمون میکردیم اون هم بود.برای بچه هام هم خوب بود و کلی بازی کردند و شب قبل از خواب فان داشتند...فیلم تماشا کردند و هرهر و کرکر خونه رو برداشته بود.

خلاصه هر چی اون راحته ...من تعارف میکنم . فلفلی هم همیشه میگه فکر میکنه خونه خواهرشه !!! منم میگم عیبی نداره .حالا بذار اونم فکر کنه خونه خواهرشه !! چی از من کم میشه .

تو تولد دخترش من رو به خواهرشوهرهاش داشت معرفی میکرد که شوهرش اومد جلو و گفت : این خانم تو این ساختمون برای ما مثل خواهر است و اون رو از خانواده خودمون میدونیم ...تا آخر تولد هم همه قوم شوهرش چشمشون به من بود و با یه احترام خاصی نگاهم میکردند.

 

/ 7 نظر / 6 بازدید
marzieh

چه جالب . منم آدم تعرفی هستم و زیاد راحت نیستم ولی دارم رو خودم کار میکنم که راحت تر باشم بعضی وقتا لازمه. خوش به حالشون که همچین همسایه نازنینی دارن[گل]

مصي

اه اون خانم دكتراي روانشناسي داره ؟ باريكلا. خونه تو آدم احساس راحتي مي كنه.دستت درد نكنه كمكش كردي و به دخترك كلي خوش گذشته.

تکتم

سلام مهری جون.واقعا لذت میبرم از اینکه شما اینقدر زندگی گرم و صمیمی دارین .واقعا خانومیتون رو تحسین میکنم.منم دقیقا دنبال همین چیزام تو زندگی همیشه به فکر خانواده دوستان واطرافیانم بودم سعی کردم براشون مفید باشم وساعات خوش ومملو از صمیمیت ونشاط رو در کنارشون داشته باشم.برای منم مثل شما همیشه خانواده اولویت داشته وداره وسعی کردم برای حفظ کانون گرم خانواده خیلی وقتها از خودم بگذرم .خدام همیشه جاهای خیلی زیادی گره از کارام باز کرده وهمراهم بوده دلگرمیم بوده.دوستون دارم وبراتون سلامتی شادی و کانون خانواده ی هرچه بیشتر گرم وصمیمی رو از خدا درخواست میکنم. [گل]

نوشی

منم راحت نیستم و نبودم بچه ها رو جایی بفرستم. ترجیح میدم بقیه بیان خونه ما.

علی

عالیه....maryammona76@yahoo.com

رها

عزیزم خسته نباشی . بعضی آدمها بی تعارف هستن و تو دوستانه و صمیمانه برخورد کردی .

زهره

الهی چه دل مهربونی داری عزیزم[قلب]