عروسی

ديروز عروسی دعوت داشتيم، آخ که چقدر کار داشتم ، عروسی اول هفته ، تازه سر کار هم بری ! ديروز ماشين خواهرم رو گرفتم تا راحت تر به بدو بدوهام برسم ، همون موقع بود که فهميدم اين خودروی ملی (پيکان ) چه گندی زده ، ماشين صفر! همه چيزش سفت ، آنقدر برای دنده عوض کردن و... انرژی مصرف کردم که نگو و نپرس.آن وقت بود که فهميدم چه ماشين عروسکی رو از دست دادم! آخه پرايد دنده اش جلوتره، من هم هميشه لم ميدادم و راحت دنده عوض  ميکردم ولی ديروز صندلی رو تا ميتونستم دادم جلو تا دستم به دنده برسه.آخ آخ بوقشو که نگونگو... هی ميخواستم بوق بزنم ، ميکوبيدم وسط فرمون ميديدم صداش در نمياد ميرفتم سراغ راهنما ،بعد ناخواسته راهنماش روشن ميشدو...بعد ميفهميدم که ديگه موردی برای بوق زدن وجود نداره.خلاصه ديروز همه چی پيچيده بود به هم تو اداره کارهامو تند تند انجام دادم که زودتر برم خونه کلی کار داشتم آرايشگاه و...تا بلاخره رفتيم عروسی ،خيلی عروسی با حالی بود . ما فاميل عروس(مهسا) بوديم ، داماد هم که يه ۲-۳ سالی کانادا مقيم شده ،اومده بود که حسابی دلار پای عيالش بريزه،خلاصه خيلی خوش گذشت آخر عروسی هم وقتی عروس و داماد از تالار اومدن بيرون ۲تا کبوتر سفيد رو با دستهاشون فرستادن به عرش اعلی که خيلی جالب بود ، هر چند که فلفلی عزيز من به شغل آقای داماد شک کرد و گفت نکنه اين داماد کفترباز بوده!!، عروس و داماد ۲ ماه اينجا مهمون هستند و بعد هم با هم ميرن کانادا.امروز هم که بايد بريم پاتختی ، حالا امروز که بگذره فردا هم باز عروسی دعوتيم ، اين بارعروسی برادر همون عروس ديشبيه (مهران)است . باز همان تالار و همون آدمهای ديشبی و بعد هم لابد پاتختی ... خلاصه ما به مدت ۴ روز بايد هی آدمهای تکراری با مدل مو و لباسهای مختلف ببينيم.راستی قراره از اصفهان برامون مهمون بياد خواهر شوهر عزيز با خانواده عزيزترش و لی هنوز روزش قطعی نشده ، خداکنه فردا هم نيان تا ما به عروسی دوم هم برسيم بعد! در ضمن اگه ديدين چند روز از من خبری نشد بدونين که خواهرشوهر يه بلايی به سرم آورده، هی هی بيچاره خواهر شوهرها، اين همه از عروسها ميخورن باز هم اسمشون بد در رفته، بين خودمون باشه من تو دار دنيا يه خواهرشوهر بيشتر ندارم که اون هم خيلی خيلی عزيزه! قدمشون روی چشم.تازه خبر نداره که از يک هفته پيش به خاطرش کلی خونه رو صفا دادم ،يخچال و فريزر که تا اندش پره!!بلاخره خواهر شوهره ديگه!!

 

/ 2 نظر / 7 بازدید
پرفسور

سلام و درود بر دوست جدید و عزیزم مهری خانوم ، اگر من مزاحم هستم دیگر ننویسم چون شما گفته اید این وبلاگ فقط مختص شما و شوهرتان است و من تا زمان علنی شدن دیگر سر نمی زنم نمی دانم کی می خواهید به کانادا بروید اما می توانم تا آن زمان دیگر سر نزم . فکر کنم تمام فامیله شما کانادا رو هستند ؟ و اما بحث خواهر و مادر شوهر بحثی قدیمی و مندرس است که ایرانیان آن را برای خود ایجاد کرده اند وگرنه این دو همیشه یار و یاور عروس خود هستند . امیدوارم همیشه همه ما دیدی چون شما نسبت به فامیل همسر خود داشته باشیم و آنها را جزیی از خود بدانیم . امیدوارم هر کجا که هستید موفق و موید باشید . راستی حتما بهم بگویید که می توانم باز هم وبلاگ شما را مطالعه کنم یا نه ؟

پرفسور

سلام دوست خوبم راستی خواستم بگم که اگر نوشتهایت را با یک اندازه کوچکتر بنویسی بهتر است . در ضمن از اینکه اینچنین تکیه گاهی در زندگیت داری خوشحالم چون من سالهاست به دنبال چنین کسی هستم اما هنوز نتونستم بیابم . آیا می توانم بیشتر در این بار با شما صحبت کنم یا خیر ؟