احساس این روزهای من

بچه ها فردا میرن مدرسه و انشالله زندگیمون یه کم نظم پیدا میکنه . از دو روز پیش دارن کیف هاشونو مرتب میکنند و وسایلی که خریدن رو توش جاسازی میکنند و هی زلم زیمبو به کیفشون آویزون میکنند و....چند بار لباسها و کفشهایی که برای روز اول مدرسه خریدن رو پوشیدن و هی رفتند جلوی آینه و هی گردنبند و دستبند و گل سری که به لباسهاشون بیاد انتخاب کردند و لاکی که به رنگ لباسهاشون باشه زدند و....

ولی من همچنان خسته ام ...نمیدونم چرا زندگی اینقدر رو دور تند افتاده و میگذره ...اصلا نمیفهمم چطوری صبح شب میشه و روز تموم میشه و هفته میگذره و ماه تموم میشه ....همه میگن گرفتارن ولی میدونم که یک دهم من هم کار ندارند ... آخر هفته ها که باید کمی استراحت کنم و به خونه و زندگی و خانواده ام برسم ، همیشه یه برنامه ای براش چیده میشه و پر میشه ... این هفته هم یکی از دوستان که تو ساختمون خودمون هستند زایمان داشت ...از چند روز پیش مرتب بهش سر میزدم و هی دل به دلش میدادم که اوضاع روحیش خوب باشه . دیروز که میرفت بیمارستان ، قرار بود دختر دوازده ساله اش پیش ما بمونه ، صبح برای خداحافظی رفتم پیشش...همدیگرو بغل کردیم و روبوسی وکلی گریه کرد...خیلی به خودم فشار آوردم که اون بغض لعنتی نترکه و درست راهش بندازم بره ... تو نگاهش چند حس مختلف بود ...ترس و نگرانی و تشکر و التماس !

همه اش یاد خودم و تنهایی و غریبی خودم میفتادم ...که خودم و فلفلی تک و تنها راه افتادیم رفتیم بیمارستان ... نه کسی پیشمون بود نه نگرانمون !!

خدارو شکر زایمان راحتی داشت و با نعمت تکنولوژی تا بچه بدنیا اومد عکساشو دیدیم و با دخترش کلی ذوق کردیم و جشن گرفتیم و .....

بعدازظهر کاچی پختم و با بچه ها رفتیم بیمارستان دیدنش ... همون بیمارستانی بود که نه سال پیش مانا توش بدنیا اومده بود .. از در و دیوارش غم میبارید ( البته برای من ) تو وجب به وجبش خاطره داشتم ... اون موقع که درد داشتم و راه میرفتم و گریه میکردم ...خیلی حس بدی بود .. تو جمع خیلی خوب و شاد و خندون بودم ولی از درون داغون ...اعصابم به کل به هم ریخته بود.

خلاصه این پروژه هم انجام شد و انشالله از فردا که میاد خونه هم هی میرم بهشون سر میزنم ...

تازه نصف کارهایی که میکنم رو دیگه اینجا نمینویسم ... گاهی وقتها اصلا دیگه از خواننده هام هم خجالت میکشم که هی بگم کاچی پختم برای فلانی و آش بردم برای اون یکی و بچه اینو نگه داشتم و بچه اون یکی رو بردم گردوندم  و برای بچه فلانی آش دندونی پختم و......

ولی من همچنان خسته ام .... نیاز به استراحت طولانی دارم ...شاید یه مرخصی ای بگیرم ...ولی نه میدونم که اگه مرخصی هم بگیرم و سر کار نرم حتما از وقتم برای کسی دیگه و پروژه دیگه ای استفاده میکنم .. پس خودم چی ؟ خانواده ام ؟

سه هفته است که میخوام برم آرایشگاه وقت نمیکنم ...دیگه ابروهام با ابروهای امام خمینی برابری میکنه .

/ 6 نظر / 21 بازدید
مصي

آخي پس اون روز براي همين مي گفتي گيجم و اينا.واقعن راست ميگي همه چي به حست بر مي گرده.براي من مثلن كلي خاطره خوب زنده شد از دنيا اومدن فريا. تو خيلي قوي هستي و هميشه كمك حال بقيه پس بايد روحيه خوبي داشته باشي....ببين مهري جان مني كه فقط وقتم صرف خونواده م ميشه وقت كم ميارم به خدا ديگه تو كه هميشه سرت شلوغه و بايد كمك برسوني كه معلومه كم مياري و استراحت لازم هستي. اون خط آخرت كلي خنده به لبم آورد.ديروز همينو من به مسعود و ابروهاش گفتم:)))

تکتم

[گل]

فریبا

مهری جان سلام خسته نباشی عزیزم. میدونم اون روزها چقدر سختی کشیدی و تنها بودی چون یاد سال اولی افتادم که ما اومدیم تورنتو و تنها بودیم. اصلن قابل مقایسه با بارداری و زایمان نیست بیشتر منظورم حس تنهایی است که دلت میخواد یه آشنا کنارت باشه. خداوند تمام خوبی هایی را که می کنی سرراهت قرار خواهد داد. نامت خیلی با مسماست و بامهربانی و مهر همراه است . خسته نباشی.

آذر

عزیز دلم خدا را شکر کن که این فرصتهای کمک کردن را داری خدا قوت مهری جونم ولی یلدت نره هیچکس مهمتر از خودت نیست مواظب خودت، بچه هات و شوهری باش مدرسه رفتنشون مبارک باشه

مریم

سلا م مهری خانم انسان مهربونی مثل شما نمیتونه به دیگران کمک نکنه ...یعنی اخرش دلتون نمیاد که کمک نکنین ...ولی به نظر میاد شاید بشه اولویت بندی کرد ...مثلا موقع زایمان تو غربت واقعا انسانیه که کمک کنین ولی اش دندونی یا اسباب کشی و موارد مشابه رو میشه فقط برای دوستان خیلی صمیمی برگزار کرد البته اینا نظره عزیزم خدای نکرده دخالت نیست ...چون ادم نیاز داره به خودش بیشتر برسه خدای نکرده اگه بیمار بشین خیلی اوقات واقعا کسی نمیتونه کمک کنه ...چون همه به مهربونی و در عین حال زرنگی وخانه داری شما نیستن که بتونن اقلا یه اش خوشمزه ادمو مهمون کنن ...امیدوارم شاد و سرحال وسلامت باشین

رها

گل گلاب ، فریبا جون راست میگه ، بیخودی که اسمت " مهری " نشده :)