همسایه خوب

دیروز از صبح با دو تا خانواده دیگه که مهمون ما بودند رفتیم پیک نیک...از اونجایی که میزبان ما بودیم خوب کارم خیلی سنگینتر بود ... از صبح بدو بدو داشتم و همه چی رو اماده کردم و رفتیم خدا رو شکر همه چی هم عالی بود . چون روز تولد کانادا!!! هم بود Canada day)  توی اون پارک هم کلی برنامه های متنوع برای بچه ها بود و بعدازظهر هم بچه ها کلی تفریح کردند و خلاصه ساعت 9 شب به زور ما اینها رو از پارک درآوردیم بیرون ...خسته و کوفته برگشتیم خونه . همه یکی یکی دوش گرفتند و من وسایلی که برگردونده بودیم رو شستم و جابجا کردم و.... همه خوابیدند ولی من از زور خستگی خوابم نمیبرد ....یه دلیل بیخوابی ام هم کتاب بسیار قشنگیه که چند روزه از دستم نمیفته ( پانته آ، بانوی زیبای شوش) ...خلاصه ساعت 12 شب تازه چشمهام سنگین شده بود که احساس کردم دارند در میزنند..قلبم داشت از جا کنده میشد ...فلفلی رو صدا زدم ...اونم گیج خواب رفت دم در و منم پشت سرش ....همسایه خوب ما میگفت : کلیدتون روی در جا مونده !!!!!!!!!!!!! ای بابا حالا نمیشد برداری فردا بهمون بدی ...یا یه تکست بزنی اگه بیدار بودیم !!! خلاصه هیچی دیگه دوباره سه بخش دیگه از کتاب رو خوندم تا خوابم برد ... کتاب مربوط به زندگی کورش است .از قبل از به دنیا اومدنش تا ماجرای جنگ ها و فتح کردن ها و دادگستریهاش و عدالتخواهیهاش ..... خیلی قشنگه و خیلی متاثرم میکنه که چی بودیم و چی شدیم !

/ 2 نظر / 19 بازدید
آذر

سلام مهری جان الان میخوان عکس بگذارم نمی تونم اطز چه سایتی پیشنهاد میکنی استفاده کنم مرسی

رها

همیشه به گردش عزیزم . من انقدر سرم شلوغ بود که هیج کاری نکردم ، نشستم سر لپ تاپ و کارهایی که از دفتر آورده بودم خونه انجام دادم . ولی بچه ها با دوستان رفتن آتیش بازی نگاه کردن و باربی کیوی خونۀ رفیقمون و ..... من امسال مماخم سوخت ، ببینم سال دیگه چکار میکنم .