دهه شادی

دهه شادی امسال هم به خوبی و خوشی گذشت.

قبلا هم گفته بودم که فاصله بین تولدهای دخترها ده روزه و ما هر سال این ده روز رو جشن میگیریم . امسال تولدشون رو به دلخواه خودشون برگزار کردند. ویانا که همونجور که برنامه ریزی کرده بود از صبح بخور بخور داشتیم تا شب .

مانا هم تولدش تو واندرلند گذشت و یه روز شاد برای خودش و ما درست کرد.

در طول این ده روز ما کنار دریا رفتیم ..Niagara on the lake که شهر قدیمی اروپایی و بسیار زیباییه رفتیم ... داون تاون و دیدن برج CN Tower ... یه روز هم کارناوال کاراییبین ولی مدل بچه گونه اش بود. junior caribbean carnival

البته این برنامه برای من جالب بود و اونها اصلا خوششون نیومد.

ویانا از من یک مایکروفر بچگانه خواسته بود که میشه باهاش کوکی درست کرد. easy bake oven   خریدم . ولی نامردها به اندازه یک بار کوکی پختن توش مواد آماده گذاشته بودند ..یه بار پودر کیک براش ریختم ..کیکه پف کرد اومد بالا و چون ارتفاعش کم بود نمیشد درش آورد. باهاش برامون پیتزا هم پخت .... خلاصه یک روز هم رفتن پیش یه آقای شیرینی پز و با کمک اون و بوسیله فر ویانا شیرینی نخودچی درست کردند.

روزهایی هم که هیچ برنامه دیگری نداشتیم یا پارک رفتیم و یا خونه ذوستاشون ...

در آخر هم دلم طاقت نیاورد و روزی که با یکسری از دوستانمون برنامه پیک نیک داشتیم کیک خریدیم و بردیم( البته در طول این ده روز به کسی هم نگفتیم که تولد داریم تا بقیه تو زحمت نیفتن.) و مانا هم شمع ده سالگیش رو فوت کرد و........

خلاصه  به پایان آمد این دفتر ... حکایت همچنان باقیست .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها : دهه شادی ، تولد

زندگی ماشینی امروز

چند هفته پیش یه روز صبح از خواب پاشدم و طبق عادت هر روز سراغ گوشیم رفتم روشن نشد که نشد ...نمیدونم چه اش بود، دکمه روشن خاموشش کار نمیکرد. یهو انگار خلع سلاح شده بودم ..احساس میکردم ازتباطم با دنیا قطعه ...شماره هیچکس رو نداشتم بجز شماره همسرم و محل کارم !!! بهم شوک وارد شده بود ...یعنی چی ؟ یعنی چی که آدم یهو نتونه هیچ جوری ارتباط برقرار کنه ؟ خلاصه ازش که ناامید شدم سیم کارتشو انداختم تو یه گوشی معمولی و راه افتادم ... اصلا دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت ... از طریق اینترنت با خانواده ام در ارتباط بودم و بهشون گفتم که فعلا وایبر و تانگو و تلگرام ندارم !!! گوشی رو دادم فلفلی که ببره درست کنه که تا شب وقت نکرده بود ..کلی بهم برخورد !!! کم کم به خودم مسلط شدم .. گفتم شاید خیلی از اون شماره تلفن ها دیگه به دردم نخوره ...شاید اینطوری بتونم بقیه رو محک بزنم . ببینم کی ها سراغمو میگیرن ... هر کی بهم زنگ میزد کلی ابراز خوشحالی میکردم و همون موقع شماره شو سیو میکردم .... البته نامردیه که همه رو به یه چشم ببینیم .. از خیلی ها انتظار نداشتم . لزومی هم نداره که آدم حال همه رو همیشه بپرسه ...ولی از بعضیها توقع داشتم ... کسی که هر روز چند تا تکست و جوک و مطلب براش میفرستادم یا هر چند روز یکبار حالشو میپرسیدم ... وقتی بعد از یک هفته خبری ازم نگرفت واقعا دلم گرفت ....بعد از ده روز که با هم صحبت کردیم و باز هم اون زنگ نزد جور دیگه ای فهمید بهش گفتم ... گفتم که اسمت رفت تو لیست سیاه !!!

خلاصه که فلفلی فردای اونروز گوشی جدید برام گرفت .. ولی اصلا به چشمم نیومد تو شرایط روحی خوبی نبودم ...انگار رودست خورده بودم .... گوشی قبلی هم دادیم تعمیر کردند ... یک هفته طول کشید تا شماره ها و عکسها و اطلاعات رو جابجا کنم .... ولی همچنان تو فکر بعضی روابط یکطرفه هستم ....

-----------------------------------------------

فردا دختر کوچولوی خونه ما 8 سالش تموم میشه . امسال خودشون تصمیم گرفتند که جشن نگیرن!! البته عوضش قراره تو ایران با فامیل  جشن داشته باشند...ولی هر کدوم برای روز تولدشون کلی برنامه ریزی کردند.... هدیه هاشونو که اینترنتی سفارش داده بودم دیروز با پست رسید و فوری هم باز کردند ( البته فقط هدیه باباشون بود )

برنامه فردای ویانا اینه که از صبح تا شب بیرون باشیم .. صبحانه رو تو تیم هورتونز بخوریم ..بعد ببرمشون استخر موج دار !! ناهار تو رستورانی که میتونی هر چی دلش خواست غذا و شیرینی و کیک و بستنی و دسر و.... بخوره هستیم ... بعد از اون مال گردی و خرید از مال و.....شام هم بیرون و بعد دیگه به نظرتون جونی برامون میمونه ؟؟؟ من که فکر کنم مثل 8 سال پیش همین موقع باشم ولی این وروجک ها رو نمیدونم ....دخترک بس که شکمو است همه برنامه هاش بخور بخوری است !!

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤
تگ ها : گوشی ، تولد

پاییز و ما

بچه ها که مشغول درس و مدرسه هستند و ما هم گذران زندگی میکنیم . سالگرد ازدواجمون حدود دو هفته پیش بود که تو اوج سرماخوزدگی هامون بود ...من یه کم یهتر شده بودم ولی فلفلی حسابی افتاده بود ....یه روز جمعه بود که بچه ها بعد از مدرسه خودشون تا ساعت 8 شب هم کلاس فارسی داشتند و خلاصه موقع برگشتن یه کیک بستنی هم گرفتیم و اومدیم خونه ...دیدیم جناب فلفلی آنچنان مریضه و دو سه تا پتو انداخته روش و خوابیده ...شام خوردیم و بچه ها اصرار و اصرار که باید کیک ببریم و بخوریم ...خلاصه ما چهار نفر روی تخت ( فلفلی تا گردن زیر پتو ) نشستیم و دوازدهمین سالگرد ازدواجمون رو جشن گرفتیم و دهنمونو شیرین کردیم ....

یک هفته بعدش تولدم بود که امسال یه خورده خاصتر بود ...همیشه چهل سالگی برام یه مرز بوده ..مرز بین جوونی و جا افتادگی ... همیشه یادم مینداخت که مادرم من رو وقتی چهل ساله بود بدنیا اورد!!!  یعنی احساس کردم دیگه خیلی جا افتاده ام !!! اونروز هم دوستان خوبی در کنارمون بودند و همراه با اونها جشن گرفتیم و مثل همیشه من رو با حضورشون و کادوهاشون شرمنده کردند. از دوستانی که پیغام خصوصی گذاشتند و تولدم رو یادشون بود و تبریک گفتند متشکرم.

پاییز اینجا خیلی زیباست ... همینطور که تو خیابونها میرم با خودم میگم بعد بچه ها رو بیارم اینجا ازشون عکس بگیرم ...بعد یادم میره ...یعنی وقت نمیشه .

آخر این هفته عید غدیر داریم که با Thanksgiving همزمان شده . جشن کوچیکی با دوستامون داریم که هر دو رو جشن بگیریم . عید غدیر علاوه بر اینکه عید خودمه ، سالگرد قمری عقدمون هم هست .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٦:۱٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٦ مهر ۱۳٩۳

اخر هفته

چند روز پیش تو اتوبانی که بی شباهت به خیابون نیست و کلی چراغ راهنمایی داره میرفتم ...مسیر هر روزه ام به سر کار است و میدونستم هم سر یکی از چهارراه ها همیشه پلیس کمین میکنه و ماشینها رو نگه میداره ..همیشه حواسم بود که سرعتمو کم کنم ...ولی اونروز نمیدونم چطور شد یادم رفت ... خلاصه نزدیک چهارراه که رسیدم ، پلیس از کمینگاهش اومد بیرون و به من اشاره کرد ...کشیدم کنار و یه گوشه وایسادم .. اولین بارم بود که پلیس میگرفت حسابی ترسیده بودم ... تا اومد قبل از اینکه کارت و گواهینامه بخواد گفت : میشه لطفا دنده رو روی پارک!!! بذاری ؟ حتی اونم یادم رفته بود !!

توضیح داد که من از خیلی  فاصله قبل تورو زیر نظر گرفته بودم ( از همون موقع که از یک ماشینی سبقت گرفتم بس که یواش میرفت !!) میدونی که سرعت مجاز تو این قسمت اتوبان 60 است ولی سیستم ما نشون میده تو 83 تا سرعت داشتی ... دهنم قفل شده بود و هیچی نمیتونستم بگم ...پرسید تا حالا جریمه شدی ؟ صدایی از ته گلوم شبیه نه در اومد !!... خلاصه رفت تو ماشینش و......هی بشین ...بشین ... مگه میاد ...بعد از 15 دقیقه اومد و گفت که هیچ رکوردی نداشتی ( پاک پاکی ) ولی میدونی که ما برای چی اینجا هستیم ...اینجا نزدیک ایستگاه اتوبوس است و شرکت ویوا دایم به ما شکایت میکنه که ماشینها با سرعت میان و مسافرهای ما دچار دردسر میشن !!! گفت میتونم برای این سرعت جریمه ات کنم ولی اونوقت 3 تا پوینت هم میگیری ولی من این کارو نمیکنم فقط برات جریمه معمولی مینویسم که پوینت نگیری ....بعد پشت برگه رو بهم نشون داد و گفت اینجا نوشته که میتونی بری دادگاه و شکایت کنی که دو حالت داره ...دادگاه من رو هم خواهد خواست برای جوابگویی... اگه من روز دادگاه نیام که  جریمه ات بخشیده میشه و کم میشه و... ولی اگه من بیام و رکوردمو نشون بدم که سرعت تو 83 بوده اونوقت پوینت هم میگیری !!!!!!!( یعنی هیچی دیگه ریسک نکن ) .... خلاصه 52.5$ ناقابل جریمه شدم.

--------------------------------

شنبه تولد دختر دوستی بود که به تازگی زایمان کرده و با توجه به اینکه دختر بزرگش حساس شده و مامانه هم مسلما نمیتونست براش تولد بگیره ، من دعوتشون کردم و یه تولد کوچولو براش گرفتیم .

دقیقا هفت سال پیش ده روز بعد از به دنیا اومدن ویانا تولد دوسالگی مانا بود .... دوست عزیزم  مامان نیلو همین کارو با ما کرد که این محبتشو هیچوقت فراموش نمیکنم .

-------------------------------

دیروز مانا سرما خورده بود و از اونجاییکه اصلا جنبه مریضی نداره و هر وقت مریض میشه منو عاصی میکنه ، دیروز از صبح تا شب هی میگفت باید بیایی پیش من بشینی یا بخوابی و..... نتیجه اینکه صبح با سرماخوردگی شدید بیدار شدم که همراه با بدن درد و گلودرد و تب و لرزه ... البته مانا حالش خوب بود و رفت مدرسه !

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٧:٥٠ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٢٤ شهریور ۱۳٩۳
تگ ها : پلیس ، جریمه ، تولد

جشن تولد

خوب بلاخره تولد هم برگزار شد و بچه ها خوشحال و خندان در کنار دوست هاشون یه روز خیلی خوب رو داشتند. امسال تم تولدشون دخترانه بود ...یعنی گفتند که هیچ پسری رو دعوت نکنیم و فقط دخترها باشند   ONLY GIRLS- NO BOYS   خلاصه من شرمنده بعضی دوستان شدم که پسر داشتند و هی باید ازشون عذرخواهی میکردم که دخترها اینطوری خواستند . حتی پسر همسایه بغلی مون که همکلاسی ماناست رو هم نذاشتند دعوت کنم ... منم کلی از مادرش عذرخواهی کردم و براشون کیک و سالاد الویه فرستادم ( به هر حال سر و صداو آهنگ رو میشنیدند و بد بود )

باری از روی دوش من برداشته شد و اونها هم دست از سر کچل بنده برداشتند و پروژه دهه شادی امسال هم برچیده شد.

 

   

  ممنون از همه کسانی که پیشمون بودند و این روز قشنگ رو قشنگتر کردند . خدا همه بچه ها رو حفظ کنه .

--------------------------

دوستی در مورد آوردن بذر گل و گیاه به کانادا سوال کردند...از نظر قانونی نمیتونند بیارند ولی بعضیها هم لابلای وسایلشون گذاشتند و آوردند و اتفاقی هم نیفتاده ....تا جایی که من میدونم دولت کانادا به شدت نگران افتادن آفت به مزارع است. برای همین هم جزو اطلاعات پروازهاش نوشته شده هیچ گونه گیاه یا بذر یا میوه ای نباید همراه مسافر باشه ...حتی در آخر پرواز قبل از رسیدن به کانادا یه برگه هایی به دست مسافرها داده میشه که توش اگه مورد گیاه یا بذر یا میوه دارند باید حتما اعلام کنند . اگر اعلام کنید که به محض رسیدن به فرودگاه چمدان های شما از بقیه جدا میشه و بذرها رو برمیدارند .... و اگه اعلام نکنید هم که دو حالت داره یا متوجه میشوند و از آنجایی که حقیقت گویی اینجا براشون خیلی اهمیت داره به شما به چشم کسی نگاه میشه که به دولت کانادا دروغ گفتید !!! و اگه متوجه نشوند هم که به سلامت !!

یکی از دوستان ما توی بارش چند تا دونه سیب ترش بعنوان سوغاتی برای دوستانش آورده بوده ...وقتی اونها توی صف چک شدن بودند ، سگ های پلیس که برای همین کار آموزش دیده اند بطرف اونها میان و دور و بر چمدان های اونها بو میکشند ، اونها رو از صف خارج میکنند و همه چمدان هاشون بلا استثنا بازدید میشه ( مسافری هم که از ایران به کانادا میاد معمولا چمدانهاش مثل کمد آقای ووپی میمونه وقتی درش باز بشه دیگه جمع کردنش کار حضرت فیله !!!)

خود من پارسال که برمیگشتم خواهرم انارهای درشتی که مال باغشون بود رو آورده بود و اصرار داشت که باید برای همسرم بیارم . قبول نمیکردم .بلاخره راضی شدم که فقط یک دونه !!! توی کوله پشتی ام بذارم و در طول سفر همراه خودم باشه که اگه گیر دادن بگم برای خوردن بچه هام توی راه آورده ام . خلاصه گیت رو رد کردیم و از سگهای پلیس هم خبری نبود و.... اومدیم خونه ...فکر میکنید چی دیدم ؟ 5 تا دونه انار درشت که هر کدوم کمتر از یک کیلو نبود توی کوله پشتی من جاسازی شده بود !!! به خیر گذشت ولی ما که کلی با اون انارها حال کردیم .

البته بگم که اینجا بذر همه نوع گیاهی به راحتی در دسترس است و چه بسا اگه از همینجا خریداری بشه با آب و هوای اینجا بیشتر سازگار باشه و بهتر جواب بده .. چون خودم کار کاشت و داشت و برداشت انجام ندادم بیشتر از این نمیتونم کمکی بکنم .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها : تولد

تولدانه

اقا ما از اول دهه شادی هر چی این جگرگوشه ها رو به دندون گرفتیم و اینور اونور بردیم : پارک -سینما -استخر-سیرک - فستیوال - رستوران .... انگار هنوز ته دلشون تولد میخوان .... خلاصه دیشب در یک اقدام ضربتی تصمیم گرفتیم که یه تولد کوچولو براشون بگیریم و دوستاشون رو دعوت کنیم . طفلکی ها کم مونده بود پر دربیارن .... حالا کارم در اومد باید برم و برای تولد آماده شم....عید فطر همگی مبارک

  
نویسنده : مهري ; ساعت ۸:۱٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ٦ امرداد ۱۳٩۳
تگ ها : تولد ، شادی

دهه شادی

خوب از احیاها در اومدیم و داریم وارد دهه شادی میشیم !!! تولد مانا و ویانا با هم ده روز اختلاف داره ...یکیش اول مرداد است و یکیش یازدهم ...من و بچه ها اسم این ده روز رو گذاشتیم دهه شادی ...تو همه شش سال گذشته آخر هفته ای که توی این دهه میفتاد جشن تولد میگرفتیم . پارسال روز تولد ویانا افتاد به همون اخر هفته و جشن دقیقا تو روز تولد ویانا برگزار شد. نذاشتم همه کادوهاشون رو باز کنند. گفتم تا ده روز دیگه که روز تولد مانا میشه وقت دارید . پس هر کدوم روزی دو تا کادو باز کردند و خیلی هم بهشون حال داد . اینطوری ده روز تمام هر روز دو تا وسیله جدید میگرفتند و کلی باهاشون بازی میکردند.... از همون پارسال بهشون گفتم که دیگه بزرگ شدید و این آخرین جشن تولدی است که براتون گرفتم . سال دیگه روز تولدتون میریم یه جایی که خودتون تعیین میکنید و خودمون با هم جشن میگیریم .... از یک ماه پیش زمزمه ها شروع شد و نقشه کشیدن ها برای تولدشون و کسانی که میخوان دعوت کنند و.... خلاصه خودم هم دلم نمیاد براشون جشن نگیرم. فکرشو که میکنم می بینم که خودم جشن تولد بیست سالگی هم داشتم !!!!  حالا هنوز که برنامه ای نداریم ولی بهشون قول دادم که تو این ده روز هر روز یه جای خوب میریم . اولیش فرداست که قراره ببرمشون سینما و بعد هم کیک و کادوی اول که همانا ........... تبلت !!! میباشد ( بلاخره خریدم براشون ) ...قراره یه روز بریم باغ وحش ...یه روز سیرک ..یه روز واندرلند ...یه روز رستوران مورد علاقه شون .......... خدایا شکرت .... برای همه شادیها  مخصوصا شادی این دهه شکرت میکنم. 

  
نویسنده : مهري ; ساعت ۸:٢٥ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۳٠ تیر ۱۳٩۳
تگ ها : دهه شادی ، تولد

هفته آخر مدرسه

یک ماه مونده به تولد ویانا ... هفته پیش معلمش یادداشت فرستاد برام که با توجه به اینکه تولد ویانا توی تابستان است و ما میخواهیم تو کلاس براش کارت درست کنیم شما هم اگه خواستید میتونید برنامه ای برای کلاس داشته باشید ....( همین اتفاق دو سال پیش هم افتاده بود ... معلم کلاس اول مانا هم همین خانم مهربان بود ... همون موقع همچین یادداشتی برای مانا هم فرستاده بود ولی من پشت گوش انداختم و.... نمیدونم شاید چون سال اولی بود که اینجا بودیم ...شاید چون نمیدونستم که یه تولد کوچولو تو کلاس برای بچه چقدر میتونه مهم باشه ...شاید چون بلد نبودم که تولد رو هم میشه خیلی ساده برگزار کرد نه اون جشن های مفصلی که همیشه میگرفتیم !!!   من کاری نکردم و چیزی هم نفرستادم مدرسه ...ولی توی کلاس روی یک مقوای بزرک ( بقول خودمون روزنامه دیواری)، بچه ها یکی یکی برای مانا آرزوهای خوب کرده بودند و تولدش رو تبریک گفته بودند ) امسال ولی برای ویانا رفتم و یه سری کاپ کیک گرفتم و آبمیوه های پاکتی و هدیه ( لوت بگ) برای بچه ها ..معلمشون اشاره کرده بود که تعداد بچه های کلاس 18 نفر است ولی من همه چی رو 24 تایی گذاشتم . از معلمش هم خواستم که موقع تولد مانا رو هم صدا کنند....خلاصه دیروز بچه های کلاس ویانا رو برده بودند پارک ( چسبیده به مدرسه ) اونجا براش تولد گرفته بودند و حسابی خورده بودند و بازی کردند ..البته مانا رو هم برده بودند .... در آخر هم از همون کارتی که دو سال پیش به مانا داده بودند برای ویانا هم تهیه شده بود و دخترک خوشحال و خندون برگشت خونه ....بگذریم که امر بهش مشتبه شده بود که واقعا تولدشه و هر چی میگفتیم ، میگفت امروز تولد منه و همه باید به حرف من گوش کنند !!!!    ولی خودم عذاب وجدان داشتم که چرا دو سال پیش برای مانا این کار رو نکردم ...البته خودش هم هیچی نگفت و هیچ اعتراضی نداشت ...شاید حتی نمیدونست که معلمش اون یادداشت رو برای من فرستاده .

--------------------------------------------

هفته آخر مدرسه است و هر روز به بهانه ای برای بچه ها فان درست میکنند ..امروز تو کلاس هر دوشون جشن آخر سال داشتند و به خانواده ها گفته بودند که هر کی هر چی میخواد بیاره مدرسه البته به شرطی که توش آجیل نباشه ....خلاصه امروز بخور بخور دارند ...انواع چیپس و پفک و دونات و آبمیوه و کیک و شکلات و.....کارنامه هاشون رو هم امروز میگیرند و فردا هم که آخرین روز مدرسه است فقط تا ساعت 11:30 قراره برند مدرسه برای خداحافظی.....

از آنجاییکه اول جولای روز ملی کانادا است و تعطیل هم هست فردا قراره برای این روز هم توی مدرسه جشن بگیرند و از بچه ها خواسته شده در صورت امکان لباس سفید و قرمز بپوشند. هفته پیش هم یه تتو هایی به شکل پرچم کانادا فرستادند خونه همراه یک یادداشت .... که اجباری نیست ولی اگه از نظر شما اشکالی نداره بچه هاتون میتونند اون روز این پرچم رو به دست یا صورتشون بزنند و بیان مدرسه !!!!

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٥:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٤ تیر ۱۳٩۳
تگ ها : مدرسه ، تولد ، جشن

دخترک هم هشت ساله شد

خوب امروز هم که مانا خانوم هشت ساله شد و صبح که از خواب پاشد تختش رو پر از بادکنک دید و بعد هم کادویی رو که 10 روز تمام هی بهش سر زده بود و سبک سنگینش کرده بود و دل تو دلش نبود که باز کنه و ببینه مامانش چی براش خریده رو باز کرد و بعد تازه نشست سر صبحانه .

وقتی میگم مانا هشت ساله شد ، برای خودم انگار خیلی دور از ذهنه .. این یعنی که من 11 ساله با فلفلی زیر یک سقفم .. هشت ساله که بچه ها زندگیمون رو شیرینتر کردند ...البته دو سال از این هشت سال ( از به دنیا اومدن ویانا تا دو سالگیش ) رو خیلی توی خاطراتم نمی بینم . شاید بخاطر این باشه که اون دوسال همه اش دوندگی و سختی بوده .. دو تا بچه کوچیک ، آدم کارمند و اهل معاشرت و مسافرت و مهمونی رو ...... ولی خوب خدا رو شکر همون دو سال هم شیرین بود .

برای امروز خواستم دو سه تا از دوستاش رو بگم بیان و دور هم باشیم ولی همین امروز هر کدوم یه جا کار داشتند ( البته من به هیچکس نگفتم برای تولد ماناست ) . خلاصه خودمون بودیم و خودمون ... تصمیم گرفتم کیک بسبوسه که خیلی وقته دستور پختش رو از دوستام گرفتم و خیلی خوشمزه است رو درست کنم که البته هنوز نرفتم تو کارش !!

سه شب پیش ویانا یهو تصمیم گرفت که موهاشو کوتاه کنه و شبونه میگفت الا و بلا بریم آرایشگاه ... خودم چتری هاشو کوتاه کردم و قرار شد یه وقت بگیرم ببرمش آرایشگاه ... خلاصه امروز باید میرفتیم .. از صبح غرغر میکرد .. میدونستم چه اش است .. جا زده بود ولی از بس که غد است هیچی نمیگفت .... طبق معمول از همه لباسهاش ایراد گرفت و.....آخر سر هم گفت که من نظرم عوض شده ... گفتم دیگه هیچ کاریش نمیشه کرد . وقت گرفتیم و باید بریم ...

خلاصه بردمشون آرایشگاه و از همون دم در ویانا شروع کرد به گریه که نمیخوام موهامو بزنم ... نشون به اون نشون که مانا نشست و موهاشو مرتب کرد ولی این زیر بار نرفت .. خلاصه گفتیم باشه کوتاه نکن .بشین فقط مرتب کنه .... بنده خدا آرایشگر صبور ما ، تحمل کرد و فقط موهاشو مرتب کرد و بعد بردمشون پارک یه دل سیر بازی کردند و اومدیم خونه .... یه دوش گرفتند و ناهار خوردند و حالا من میخوام برم کیک بپزم .

----

خودم هم دیروز برای چکاپ سالانه رفته بودم دکتر .. گفت آخرین باری که واکسن کزاز زدی کی بوده ؟ گفتم حدود ده سال پیش ... خلاصه یه واکسن هم به من زد و اومدیم ... از صبح که بیدار شدم دست چپم رو نمیتونم تکون بدم . درد میکنه .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ۱۱:۳٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۱۱ امرداد ۱۳٩٢
تگ ها : تولد ، واکسن

مهمونی و تولد و تولدبازی

هفته گذشته همه اش به مهمونی تولد بازی و ... گذشت و واقعا هم خوش گذشت .. دوستان مثل همیشه شرمنده مون کردند و بچه ها کلی با کادوها و اسباب بازیهای جدیدشون حال کردند ..... از طرف بابابزرگ و مادرجون و خاله برای بچه ها کادو گرفته بودم و وقتی بهشون دادم خیلی سورپرایز شدند !! مانا هی میگفت آخه چه جوری فرستادند !! گفتم عین پارسال دیگه برامون پست کردند .

سه هفته دیگه مدرسه ها باز میشه و منم یک کم وقت باید برای خودم بذارم .. این مدت که همه اش در خدمت بچه ها بودم .. امروز برای ناهار دوستم مهمونمون بود با دو تا بچه هاش و کلی بچه ها با هم بازی کردند و ما هم با هم یه دل سیر غیبت کردیم و از هر دری حرف زدیم ... بعد هم بچه ها رو بردیم پارک .... بعدش هم قرار بود یه دوست دیگری که همسایه مون هم هست و پسرش همکلاس مانا است بیاد خونه مون .... خلاصه اونها هم اومدند و دو ساعتی بودند و عصرونه رو با هم تو بالکن خوردیم و.....

خداروشکر .. امروزمون هم خوب گذشت .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ۳:۱٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۸ امرداد ۱۳٩۱
تگ ها : تولد ، مهمونی

تولد و تولد بازی

دیشب یه جا تولد دعوت بودیم و امروز بعدازظهر هم یه جا ... دیشب تولد یه پسر 11 ساله بود و فقط ما و یه خانواده دیگه دعوت بودیم به صرف شام .امروز هم تولد همکلاسی مانا بود که البته چون با مادرش دیگه دوستم ، من و ویانا رو هم دعوت کرده بودند ....

دیشب مهمون دوست ما که سگ هم داشتند ، سگشون رو هم آورده بودند و از قبل هم شنیده بودیم که روی سگشون خیلی حساسند و مثل بچه شون میمونه و اگه کسی بهش بی محلی کنه و ... ناراحت میشند و... خلاصه اونها تشریف آوردند و سگشون هم که البته خیلی خوشگل هم بود آوردند ( من از سگ خوشم نمیاد و در واقع خیلی هم میترسم ) . ما هم هی سعی کردیم لبخند بزنیم و اظهار کنیم که چقدر ملوسه ... از همون اول که وارد شد اومد و تک تک ماها رو بو کرد و هی تو دست و پا راه رفت و... طفلک مانا که اومد و نشست بغل من !! ولی ویانا که طبق معمول جسوره ..هی رفت و با سگه دوست شد و یاد گرفت که چطوری بهش بادوم بده و...

کیک رو آوردند و شمعها رو روشن کردند و تا پسره بیاد لپهاشو باد کنه و عکس بندازه ویانا خانم پیش دستی کرد و با یه فوت محکم هر 11 تا شمع رو خاموش کرد .. من یکی که خنده ام گرفته بود  ولی دختره ( مهمون و حدود 24 ساله ) که داشت عکس مینداخت آنچنان دادی کشید سر ویانا که من سر جا میخکوب شدم !!!!!!!ویانا رو کشیدم بردم اون اتاق و هی باهاش حرف زدم که نباید این کارو بکنه والا میبرمش خونه و...خلاصه با هزار  وعده و وعید و... راضیش کردم که بیاد و کاری نکنه .. تا اومدیم نوبت به باز کردن کادو رسیده بود و باز ویانا خواست که بجای پسره اون کادوها رو باز کنه ... بنده خدا صاحبخونه هم هی میگفت عیبی نداره ویانا تو بیا باز کن ... ولی من از ترس اینکه نکنه باز دختره دادبزنه نذاشتم و ویانا هم هی بدقلقی کرد و بهونه گرفت و گریه کرد .. اگه به احترام صاحبخونه نبود همون موقع شمع فوت کردن پامیشدم و میرفتم ولی .....

ولی بعد با خودم فکر کردم که دختره عوضی اون موقع که سگش هی اینور اونور میلولید و من هی خودم رو جمع میکردم و هر خوراکی که میاوردن سر میز .. من هی مواظب بودم سگه یه وقت نره سراغش و .. واقعا احساس نکرد که ما بخاطر سگ اون چقدر خودداری کردیم !!!! اونوقت اون چطور به خودش اجازه داد سر دختر من داد بکشه !!!!  آخرهاش که میرفتن نمیدونم حرف چی بود که تو حرفهام به دختره گفتم که شما معلومه که حوصله بچه ندارین !!! بعد هم که اونها رفتن به دوستم گفتم که از این کارش خیلی ناراحت شدم !

البته که تقصیر ویانا بود .. ولی خوب بچه است و تو همه تولدها هم، همه ملاحظه شو کرده اند و یه بار هم شمع رو میدادن اون و مانا فوت کنند .. واقعا برام این کارش بی تربیتی حساب نمیشد . از نظر من شیطونیش بود ولی با برخوردی که اون کرد ویانا جری شد و تا آخرش بداخلاقی کرد .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
تگ ها : تولد

pizza day

تقریبا هر دو سه هفته یکبار در مدرسه   pizza day  دارن . همون اول سال یه فرم دادن که توش قیمتها و روزهاشون رو زده بود و باید انتخاب میکردیم که تو اون روز خاص بچه ناهار نبره مدرسه و پیتزا بخوره . توی فرم هم نوشته بودن که مادرها اگه خواستن میتونن بعنوان داوطلب بیان و به مدرسه کمک کنند ( چون خیلی شلوغ پلوغ میشه و در ضمن ساعت ناهار خود معلمها هم هست و..) منم تو فرم اعلام آمادگی کرده بودم . هفته پیش زنگ زدند و منم رفتم . جالب بود .من سعی کردم که کلاس مانا رو بردارم ( از بس که شب قبل باهام چونه زده بود که باید بیایی کلاس ما ) تا جعبه های پیتزا رو بردیم جلوی کلاسشون .یکی از معلمها اومد و گفت که تو این کلاس یه بچه ای هست که آلرژی شدید داره ... پیتزاها رو نبرید تو .. بذارید با معلم کلاس بغلی هماهنگ کنیم ، بچه های این کلاس رو ( اونهایی که قراره پیتزا بخورن ) ببریم اونجا ...تعدادشون هم زیاد بود(14 نفر) و معلم کلاس بغلی خیلی راضی نبود !... تو این فاصله ، من گفتم خوب اون بچه رو ببرید یه جای دیگه ... گفتن بررسی میکنیم . رفتن با دفتر هماهنگ کنند . برگشتند گفتن نمیشه .... اون بچه ای که مشکل داره رو جابجا نمی کنیم !!!! خیلی کارشون قشنگ بود . خوشم اومد .

بعد برام جالب شد اون بچه رو ببینم ... دیدم پشت هر دو تا گوشش سمعک است و موقع راه رفتن هم کمی لنگ میزنه ... راستش از خودم خجالت کشیدم برای فکری که کرده بودم .

حالا همون بچه برای تولدش به مانا کارت دعوت داده .. البته تقریبا یک ماه دیگه است و تولد رو تو یه سالن ژیمناستیک گرفتند با کلی فعالیتهای ورزشی و بازی و... گفتن که بچه ها باید لباس مناسب ورزشی بپوشند و...اگر هم بچه ای آلرژی به چیزی داره حتما قبلش اعلام کنید و.....خیلی دلم میخواد که مانا رو ببرم ولی راهش خیلی دوره !!! حالا تا اون موقع یه فکری میکنیم .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٧:٠۱ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٥ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : پیتزا ، تولد

جشن تولد در مرکز اتش نشانی

امروز تولد همکلاسی مانا بود که تو fire station گرفته بودند. خیلی برنامه هاشون جالب و برای بچه ها خوب بود . ماموران مهربان آتش نشانی در قالب بازی و تفریح کارشون رو برای بچه ها توضیح میدادند ... اونها رو سوار ماشین آتش نشانی کردند بهشون کلاه و نشان آتش نشانی دادند و کلی برنامه های سرگرم کننده دیگه .. یکی از ماموران گفت که وقتی اتفاقی میفته ما باید در عرض بیست ثانیه لباسمون رو تنمون کنیم و ماسک بزنیم و آماده وظیفه شیم . به بچه ها گفت که تا بیست بشمارند و خودشون شروع به پوشیدن لباس کرد... ثانیه های آخر بچه ها خیلی هیجان داشتند ... بعد هم همون پوشیدن لباس رو برای بچه ها به مسابقه گذاشت که ببینه کی سریعتر میپوشه ....

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٢:٢٩ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۱ مهر ۱۳٩٠
تگ ها : تولد ، آتش نشانی

این هفته

هفته ای که گذشت خیلی شلوغ و پلوغ و قاطی بود... چقدر هم زود گذشت ... شنبه که جشن تولد داشتیم و از چند روز قبلش تدارک اون بود: خرید و بسته بندی و برنامه ریزی و.....بعد هم دو روز تعطیلی رو با دوستامون رفتیم بیرون ... یه روزش رفتیم به یه جزیره ای در تورنتو ...یعنی اول lake shor بعد هم از اونجا با کشتی رفتیم Toronto Island و هوا هم عالی بود و کنار دریا و ساحل و آب بازی و... خیلی خوش گذشت .

سه شنبه امتحان رانندگی داشتم . یکساعت دوشنبه و یکساعت هم سه شنبه با مربی رفتم تمرین و آخرش هم رد شدم !!!!!!!!!!! در عرض دو روز 140دلار پول به مربی بدی و آخرش هم رد!!! تازه هزینه امتحان هم بماند!!!!

کلا اینجا نمیدونم چرا وقت خیلی سریع میگذره .. هفته ها و روزها پشت سر هم میان و میرن و....اصلا به نظر هم نمیاد.امروز هم بارندگیه و من و دخترها از پشت پنجره نظاره گر باران !

  
نویسنده : مهري ; ساعت ۱٠:٥۸ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱٢ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : تولد ، رانندگی

جشن تولد تو ، ای نازنین مبارک.. خوشگله و خوشگله ، همگی بگین مبارک

چند روزه تو خونه ما صدای این آهنگ پیچیده .

جشن تولد امسالشون هم به خوبی و خوشی برگزار شد ... به شلوغی سالهای گذشته نبود یعنی شاید تعداد مهمونها یک سوم همیشه بود ولی به همون خوبی... همیشه اقوام و فامیل بودند و امسال دوستهای خوب.

 یکی از دوستان حرف قشنگی زد : حالا دیگه ما اقوام همدیگه هستیم .. واقعا هم امروز همین احساس رو داشتم ... خاله های خودشون نبودند ولی وقتی با بازشدن کادوها ، ویانا از ذوقش دوید پیش دوستم که ازش تشکر کنه حس کردم همه اینها خاله هاشون هستند.

جای همه اونهایی که همیشه بودند و امسال نبودند رو خالی کردم و از بودن در کنار اقوام جدید حس خوبی داشتم .

              birthday party

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٩ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : تولد

دختر نازم تولدت مبارک

امروز در واقع روز تولد ویاناست و دخترکم 4 سالش تموم شد... اتفاقا امروز از جلوی بیمارستانی که به دنیا اومده بود هم گذشتیم و کلی یادش کردیم .... روزی که ویانا بدنیا اومد و بعد از چندساعت مانا رو آوردند که اونو ببینه .. تنها چیزی که ندید بچه تو بغلم بود !!!

انشالله هفته بعد تولد برای دوتاشون میگیریم .

صبح که ویانا بیدار شد بهش تولدشو تبریک گفتم . هر دو هاج و واج منو نگاه کردند ...بعد به مانا گفتم که امروز تولد ویاناست ... تولد تو هم 10 روز دیگه است ... ما هفته دیگه هر دوشو با هم جشن میگیریم....یهو مانا زد زیر گریه که من مگه بزرگتر نیستم ، چس چرا ویانا زودتر از من بدنیا اومد؟؟؟؟؟؟؟؟!!!!!!

-----------------------------

بچه ها داشتند خمیربازی میکردند که مانا اومد و لانه پرنده ای که درست کرده بود رو به من نشون داد.... ویانا هم درجا یه چیز درست کرد و آورد پیش من !!!!

میگم این چیه؟ میگه : لحافه!!!!!

 

مانا، پرنده ، انگشتر و دلقک درست کرده و ویانا هم اون پایینیه که لحافه!!!

----------------------------

بچه ها هنوز بخاطر زبانشون بابچه های دیگه نمی تونند درست ارتباط برقرار کنند ولی تازگیها یه چیزهایی ازشون می بینم ... سعی میکنم خودم یه کناری باشم و بذارم اونها خودشون قضیه رو حل کنند..... تو کتابخونه بودیم و بچه ها سر یک کامپیوتر داشتند بازی میکردند ، یه بچه دیگه اومد و داشت بازی ویانا رو عوض میکرد ... دیدم صداش در اومد طرفش نرفتم ... بعد که رفتم میگه : مامی ، پسره داشت به کامپیوتر من دست میزد .من انگلیسی بهش گفتم : NO..NO...OKEY

و واقعا هم گفته بود!!!!و پسره هم راهش رو کشید و رفت .

 

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٦:٢٩ ‎ق.ظ روز شنبه ۱ امرداد ۱۳٩٠
تگ ها : تولد ، خمیربازی

عزیزم تولدت مبارک

موبایل من به اسم فلفلیه ...صبح اول صبحی تا نشستیم تو ماشین یه اس ام اس اومد که تولدتون مبارک !!!!!!!!!!!! منم بلند بلند داشتم میخوندم که یهو دوزاریم افتاد .... خوب شد که دیشب کادوشو دادم و شمعهای کیکشو چهارتایی با هم فوت کردیم ... اونم نه یکبار بلکه سه بار!!!

هرچند که امروز شنیدم که یکی گفته : باید با روشن کردن شمع در جشنهای تولد مقابله کرد !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٩:٠٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱ آذر ۱۳۸٩
تگ ها : تولد ، شمع

امید

دخترک زیبا و کوچولوی من ،‌ تولدت مبارک .....

تو این بیقوله بازار کشت و کشتار و...دلم نمیاد تولد بگیرم ... از مادرهایی که بچه شونو از دست دادند خجالت میکشم ... از اونهایی که از بچه شون خبر ندارند خجالت میکشم ..... از روی دخترکهام هم خجالت میکشم ...... ولی هفته بعد حتما یه مهمونی ترتیب میدم .....امیدوارم تا اون موقع ورق برگشته باشه و خبرهای بهتری شده باشه

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٩:٠٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳۸۸
تگ ها : تولد

تولدها همچنان ادامه دارد.......

آقا جون ، خدا دو تا دسته گل به ما هدیه کرد درست !!! تا عمر داریم مخلصش هم هستیم .... حالا دیگه نباید سر تا سر سال رو شیرینی پخش کنیم که !!!!!!!!!!!!!!!!!

از اول مرداد که تولد ویانا بود تا 11 مرداد که تولد مانا بود ما در حال شیرینی دادن به ملت بودیم ...............روز اول مرداد تولد ویانا در مهد گرفته شد ،‌ چهارم مرداد تولد مشترک بچه ها در خانه با همراهی کلیه اعضای فامیل برگزار شد ،‌ششم مرداد به همین مناسبت بنده به همکاران اداره شیرینی دادم  و بلاخره 12 مرداد تولد مانا در مهد گرفته شد که اونم برای خودش داستانی بود ، غیر از خرید کیک و آب میوه و.... گفتند باید به تعداد بچه های کلاسشون (15 نفر) یه هدیه کوچک هم از طرف مانا داده شود !!!!!

عیبی نداره  .....الهی شکر  .... انشالله که همیشه از این خرجها باشه   ولی امیدوارم طوری نشه که کم کم دیگه تولد خودم و فلفلی و سالگرد بله برون و نامزدی و عقدکنان و عروسی و...... کمرنگ بشه

 

Image and video hosting by TinyPic

Image and video hosting by TinyPic

  
نویسنده : مهري ; ساعت ۱۱:٢٧ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٤ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها : تولد ، کیک ، شیرینی ، مهد

تولد یکسالگی ویانا

پارسال در چنین روزی ( دیروز البته ) خدا یکی دیگه از فرشته های کوچولوشو به ما هدیه داد.

با اومدن بچه ها خوشبختی مون دو چندان شد و حالا دیگه در همه حال همه با هم میخندیم و از زندگی لذت می بریم و فقط خوبیهای زندگی رو می بینیم .

به قول دکتر هولاکویی : زندگیت رو آنقدر با کار خوب و فکر خوب پر کن تا جایی برای کار بد و فکر بد نباشد.

حالا احساس میکنم ما اینطوری هستیم .اصلا وقت نمیکنیم که به بدی و حاشیه ها فکر کنیم !!!!! به قول قدیمیها :  تو خونه ای که بچه باشه ،‌ غیبت نمیشه .... راست گفتن . خودمون اونقدر دل مشغولی داریم که اصلا وقتی برای حرفها و کارهای خاله زنکی نمیمونه ......دایم یا با بچه ها حرف می زنیم یا از بچه ها.خدا رو صد هزار مرتبه شکر که ما رو لایق این همه خوبی دونسته

و باز خدا رو شکر میکنم که با تمام مشغله ای که برام ایجاد شده از فعالیت اجتماعیم  باز نموندم ، هم به کار اداره میرسم ، هم به کارهای بچه ها ،‌هم کار خونه ،‌هم شوهرداری ،‌هم مهمونداری و....از هیچ کس هم انتظار کمک ندارم ... تو رو خدا تعارف الکی نکیند ... من که ازتون توقع ندارم !!!!!!!!

دیروز یه جعبه شیرینی بردم مهد دادم به مربی ویانا و گفتم تولد دخترمه دهنتونو شیرین کنید .... نگو براش جشن گرفته بودن و مانا رو هم برده بودن بخش شیرخوارها و کلی بزن و بکوب و بقول خودشون شادی کرده بودند. آخر هفته تولد مشترک فرشته های کوچولوی منه  تشریف بیارین

  
نویسنده : مهري ; ساعت ۸:۳۳ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٢ امرداد ۱۳۸٧
تگ ها : تولد ، یکسالگی ، ویانا