به بهمن ار بگذرد شدت سرما ز حد         صولت او بشکند تنفس آشکار

يه همکار با سابقه ای داريم  دوتا بچه داره (۹-۱۰ ساله)که فکر ميکنم بچه هاشو تو اداره بزرگ کرده!اينطور که ميگن ظاهرا خانمش مشکل روانی داره (عدم تعادل ) برای همين هم بچه هاشو پيش اون نمی ذاره ، خداييش اداره خيلی باهاش همکاری ميکنه که کاری به کارش نداره.صبحها با اين دو تا بچه ميومد اداره ، کارت ميزد بعد بچه هاشو سوار موتور ميکرد و ميبرد به دبستانهاشون که همين اطراف بايد باشه .ظهر ميرفت دنبالشونو می آوردشون اداره ، ناهارشونو ميداد، به درس و مشقشون ميرسيدو... تا بعد از ظهر که ميرفتند خونه.هر بار که چشمم بهشون ميوفتاد کلی دلم براشون ميسوخت ، سر و وضع نامناسب ، لباسهای کثيف ( نمی گم کهنه ولی به خدا چرک دم آستينشون از دور داد ميزد )، با خودم ميگفتم مدارس اين اطراف حتما شاگرداشون بايد از وضع مالی وسطح زندگی خوبی برخوردار باشند ، بنابراين اين بچه ها در مقابل دوستاشون هم چقدر تحقير ميشن ، حالا بگذريم که تو همين اداره هم به اندازه کافی زجر ميکشن!آخه اونها چه گناهی کردن که بايد از همه چی محروم باشن ، آهسته بيان ، آهسته برن ، يه وقت صدای خنده شون به اتاق بغلی نرسه .....

ولی امروز بيشتر از هر وقت ديگری دلم براشون سوخت ، رفتم نمازخانه ديدم بچه ها اونجا دراز کشيدن ، پسره که خواب بود و دختره هم معذب !!ظرفهای غذاشون کنارشون بود....آخه تازگيها پدرشون بالاجبار به يکی ديگر از ساختمانهای اداره منتقل شده که خيلی هم از اينجا دوره ( خيابان فرشته ) بنابراين صبحها بچه ها رو ميرسونه مدرسه و بعد از ظهر مياد از اداره ميبردشون ، نمی دونم کی به ناهارشون ميرسه ، کی مواظبشونه ، فقط ميدونم که خيلی آواره هستند ، حالا که کوچکند ، شايد باباهه فکر کنه عقلشون نمی رسه !!!... ولی نمی دونم چند سال ديگه پدرشون چه توجيهی ميتونه داشته باشه برای ظلمی که به آنها در اين چند سال داشته؟؟؟؟؟؟؟ 

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱ بهمن ۱۳۸٢
تگ ها :