مترو

وقتي كه فكر ميكني كه بري تا برسي به ايستگاه مترو، منصرف ميشي چون رسيدن به ايستگاه مترو خودش داستانيه …( برای گرفتن تاکسی : )

-ايستگاه مترو

-سد خندان ميرم

-مترو

-نه رسالت

-مترو

-مترو

-مت

-رو

-بيا بالا..بجنب تا ننوشته…         بايستي بري اون جلواينجا كسي وانميسه

بالاخره رسيدم به ايستگاهشلوغو بي حساب كتاب

 ( حالا دوره گردا....)

-كارت تلفن

-كلاه.. جوراب حراجهدونه اي هزار تومن..

-آنتن جديد..كارتي..7 تا كانالا ميگيره

يكي هم يه بكس سيگار دستشه ولي صداش در نميادميدونه نيازي به هوار كشيدن نداره

بايستي يكي در ميون مردمو رد كني كه بهت نخورند..

از پله ها كه ميري پايين احساس ميكني كه اطراف تميزتر ميشه و نظم پيدا ميكنه..

مثل هميشه براي بليط صفه…100 تومن ميدي يه بليط 65 تومني و 30 تومن پوله خرد!!!

دنبال تابلوي حرم مطهرو ميگيريو ميري پايين...

شانس بياري مترو تو ايستگاه باشه و جا براي نشستن...

اولش احساس خوبي داري...تقريبا خلوت و مرتب...

كم كم كه ايستگاه هارو رد ميكني...جمعيت اضافه ميشه و ديگه چيزي از كاشيكاريهاي ايستگاهها و تبليغات نمبيني فقط اگه از كمي اكسيژن خوابت نگيره چيزايي كه ميبيني ايناست :

- نقشه مسير كه خيلي خلاصه وفهميدنش خيلي راحت

- تبليغ ماكارونيو لوازم خونگيو كارت اينترنت و كلي تبليغات خسته كننده

- آدمهايی که به هم يا به ميله هل آويزون شدن ، بعضيها از زور خستگی ايستاده خوابشون ميبره

- صورت آدماي خسته ،كفشهاي خاكي لباسهاي ساده كيفهاي باد كرده ساكهاي گنده سرهاي تراشيده پيشانيه عرق كرده

- عصبانيت خستگي شادي خنده شيطنت كنجكاوي اميد و نوميدي

- گير افتادن له شدن جابجايي ول شدن رها شدن

- انتظار...براي جاي خالي ...براي ايستگاه بعدي ...براي باز شدن جايي...

- تعارف...گذشت براي پيرمرد يا اون خانم بچه به بغل

كم كم به ايستگاه توپخونه نزديك ميشيم بايستي خودتو آماده كني چون هجوم جمعيت نفستو ميگيره.

كسي كه بغل من نشسته بود و فكر كنم ده بار پرسيد توپخونه كجا بايد پياده بشم فهميد كه اينجا توپخونست و بايد پياده بشه.

و اينجا از نظم و تميزي اول ايستگاه خبري نيست.

همينطور كه داشتم به اطراف نگاه ميكردم نگاهم در چشمان پيرمردي گره خورد...نميدونم دنبال چي ميگشت و منم نميدونستم چرا بش زل زدم ولي گويي تموم هياهوي اونجا يادم رفت و در لحظه اي آرامش متفكرانه اي در من رسوخ كرد ولي باز شلوغي بين منو اون قرار گرفت و ديگه نديدمش.

وقتي كه از ايستگاه خزانه ميگذشت ميتونستي از خونه ها خيلي چيزا رو تصور كني...

اوني كه تازه عروس اوورده

اوني كه سربازيو تموم كرده

اوني كه يك پيكان خريده

اوني كه ديش ماهواره داره

اوني كه كار نداره

اوني كه پنجتا بچه داره

خب بالاخره ميرسم و زود پياده ميشم

پله ها را دوتا يكي ميرم بالا چون اسانسور حسابي كيپه آدمه.ميام تو يه محوطه باز...هواي آزادم نعمتيه ها...ميخوام سوار تاكسي بشم كاري كه هيچ قانوني نداره...جلوتر واسادن...دست تكون دادن...عقب رفتن...مقصدو بلند گفتن...به هر حال سوار ميشم...پسر جووني كه يه كاپشن چرم پوشيده يه نوار از شاهرخم گذاشته...

ميرسم به بازار دوم...خيلي جالبه ...شلوغيه اونجا دوست داشتنيه.

مغازه هايي نامتجانس ...

فرش فروشي...شيرموزوپيراشكي...عكاسيو فيلمبرداري از مجالس...تخمه داغ...كفش فروشي...

ديگه مترو يادم رفته.

 ---------------نقل از فلفلی ------------حق رايت محفوظ است ---------

  
نویسنده : مهري ; ساعت ۱٢:٤۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢۳ آذر ۱۳۸٢
تگ ها :