دلتنگی

امروز سه روزه که فلفلی رونديدم ، سه روزه که منزل پدرم هستم ، اما خيلی هم بد نمی گذره ، هی به بهانه های مختلف ميرم به اتاقم سر ميرنم ، اتاقی که توش بزرگ شدم ، اتاقی که توش درس ميخوندم .... خوشم مياد که به حرفم گوش کردن و دست به وسايلم نزدن ، هنوز عروسکهام رو ديواره هنوز تابلوهام رو ديواره ، تختم هنوز مرتبه ... اگه خجالت نمی کشيدم شبها هم ميرفتم همونجا ميخوابيدم ، ولی چه کنم که مهمونم!.اما تو اين سه روز همه جای خونه برام خاطره شده هر طرفو که نگاه ميکنم خاطره هام زنده ميشه ، همه جاش بوی مامانو ميده ، مخصوصا اين روزها که به سالگردش نزديکه ، فردا سالگرد مادرمه ، چه زود ۴ سال گذشت ، نمی دونم چطور گذشت ولی حتی يک لحظه هم بدون فکر کردن به اون نگذشت، تو تمام لجظات حسش ميکردم، هميشه برام بود ولی نبود!

شبی که از پيشمون رفت رو هيچوقت يادم نميره ، من داشتم ميرفتم به اتاقم اومد سر پله ها گفت درس داری؟ گفتم نه خوابم مياد ، مدت طولانی وايساد سر پله ها نگام کرد ، انگار ميدونست که آخرين نگاههاشه ولی من نمی فهميدم!

تازه خوابم برده بود که خواهرم صدام کرد که حال مامان خوب نيست ، سريع حاضر شدم که ببريمش بيمارستان ، فشار خونشو گرفتيم ۲۲ بود هيچ وقت اينقدر بالا نمی رفت ، از در که بيرون ميرفت برگشت سمت پدرم ، گفت : حاجی حلالم کن !

دويدم بيرون تا ماشينو گرم کنم ، آوردنش پايين ، تو راه همه اش به من و خواهرم ميگفت بچه ها حلالم کنيد! ولی کی فکرشو ميکرد؟وقتی رسيديم بيمارستان ديگه حسابی سنگين شده بود، نتونست خودش از ماشين پياده شه برانکار آوردن و...

پرستار احمق دستگاه اکسيژن رو بهش وصل کرده بود نگو يادش رفته بود شير اکسيژن رو باز کنه ، يهو ديديم از نوک پاش شروع کرد به کبود شدن و همينطور اومد بالا تا به سينه اش رسيد. تازه متخصص بيهوشی رسيد ، گفت : پس چرا شير اکسيژن باز نيست!!!!!!!هی نفس مصنوعی ، هی شوک .....ولی ديگه از دست رفته بود کل اين جريان از بيدار کردن من تا تمام شدن زندگی مامان همه اش ۲۰ دقيقه طول کشيد، ولی ۲۰ دقيقه ای که ای کاش هيچوقت اتفاق نمی افتاد و قتی تموم کرد چشمهاش هرکدوم يه طرف رو نگاه ميکرد انگار چشم به راه بچه هاش بود.( ای کاش اون  شب می نشستم پيشش و هی گناهش ميکردم ، ای کاش با ماشين خودم نمی بردم، شايد اگه حرکتش نمی داديم بهتر بود ، ای کاش اون پرستار حواسشو جمع ميکرد.....ولی چه فايده همه ما هر وقت چيزی رو از دست ميديم يادمون ميفته که خوب ازش مراقبت نکرديم)لحظه بدی بود من و خواهرم چشم تو چشم شديم نمی دونستيم چکار کنيم يهو خواهرم افتاد غش کرد ، يهو خدا به من نيرويی  داد ، گرفتمش باهاش حرف زدم خوابوندمش رو تخت و رفتم بيرون ، زنگ زدم خونه بعد ۵ دقيقه همه دختر پسرهاش جمع بودن ولی ديگه چه فايده؟ 

دلم برای مامان تنگ شده ، برای فلفلی ، برای لالايی....

وای فلفلی کجايی ، چرا تو اين شرايط تنهام گذاشتی تو که روحيه منو خوب ميشناسی ميدونی که اين جور موقعها چطور به دادم برسی ، هر وقت دلتنگ ميشم ازت ميخوام که برام لالايی بخونی ، مثل مامانم نمی خونی ولی من سعی ميکنم که لالايی مامانو توش پيدا کنم ، آروم بشم ، همه اين حرفها رو بيشتر از صد مرتبه برات گفتم ولی باز هم ميشينی و خوب گوش ميدی ، حالا هم که پيشم نيستی برات می نويسم تا آروم شم، فلفلی تو رو خدا زود برگرد دارم می ترکم !

 

  
نویسنده : مهري ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٤ آبان ۱۳۸٢
تگ ها :