پاييز - مرگ قو

ما دو کبوتر در پاييز عاشق شديم . در پاييز زير باران راه رفتيم ، عشقمان باران خورد و خواستنی تر شد ، دستهامان غرق بوی باران شد. فلفلی اومد تا با اومدنش پاييز رو برام زيبا کنه ، از تنوع و زيبايی رنگها در پاييز گفت ، از قشنگيهای پاييز گفت و من گفتم با وجود اينکه ما هر دو در پاييز متولد شديم و با تمام قشنگيهاش نمی تونم پاييز رو دوست داشته باشم چون مامان رو تو پاييز از دست دادم ، پاييز برای من بوی خزان ميده!، فلفلی اومد که با اومدنش پاييز رو برام زيبا کنه و اين کار رو هم کرد ولی پارسال زمانی که ما با هم داشتيم از زيبا شدن پاييز برای من ! ميگفتيم ، باد پاييزی در آخرين روزش گلی ديگر از خانواده ما چيد و ما کاوه عزيز رو از دست داديم . امسال هم پاييز به ما رحم نکرد و دايی عزيز رو از ما گرفت . آخه فلفلی جان من چطور ميتونم پاييز رو دوست داشته باشم ؟

نمی دونم راجع به مرگ قو چيزی شنيديد يا نه؟ قو ها در پاييز ميميرند ميگن خيلی آروم و طبيعی يک جا ميشينه و تو همون حالت ميميره انگار که زنده است . در موردش اينطور ميگن :  همانجا که عاشق شود همانجا بميرد!!!

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٩:٥٩ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ٩ مهر ۱۳۸٢
تگ ها :