آسانسور

ديروز تو بانک زمان آنتراکت بين دو کلاس ،يکسری ازبچه ها ( البته همه شون از خود من بزرگترن) که بايد از طبقه ۲ به ۶ برای پذيرايی ميرفتند تو آسانسور گير کرده بودند و نمی دونيد چه بلوشويی شده بود کل اداره بانک رو گذاشته بودن رو سرشون ، از شانس بدشان هم چون خارج از ساعت اداری بود مسؤولين تاسيسات هم رفته بودن ...خلاصه معلوم شد که در آسانسوری که ۴ نفر ظرفيتشه ۸-۹ نفر سوار شده بودن ،آبروريزی!!

بعد از نيم ساعت بلاخره آوردنشون بيرون و زنگ تفريح ۲۰ دقيقه ای ما حدود ۵۰ دقيقه طول کشيد! تازه بعد که آمدن ميگفتن استاد شما بايد آخر دوره ۱۰ امتياز به خاطر مقاومتی که تو آسانسور داشتيم به ما بدهيد ، من هم گفتم چطوره به خاطر بی انظباطی که کرديد ۱۰ امتياز ازتون کم کنم !! 

بعد از کلاس هم از قنادی بغل بانک برای فلفلی عزيز کلی شيرينيجات .. خريدم که برای عصرانه بخوريم . ( آخه يک بار که قبلا آنجا کلاس داشتم فلفلی شکموی عزيزم اومده بود دنبالم بعد برای اينکه تو ماشين حوصله اش سر نره يه سری هم به آن شيرينی فروشی زده بود و خريدی هم کرده بود... خلاصه از اون موقع کار من در اومده هر وقت اونجا کلاس دارم بايد سری هم به آن مغازه بزنم.)

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٩:٠٦ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٢ شهریور ۱۳۸٢
تگ ها :