مهمانداری

ديروز بالاخره مهمانهای اصفهانی ما رفتند،جاشون سبز باشه بهشون عادت کرده بودم، ولی خودمونيم خيلی خسته شدم هم اينکه يه چيزهايی رو در وجودم حس کردم،فهميدم که ميتونم از پس خيلی کارا بر بيام ، ميتونم چند روز به نحو احسن مهمونداری کنم ، ميتونم چند روز پشت سر هم ۲ وعده غذای کامل با کلی مخلفات آماده کنم از همه مهمتر اينکه ميتونم از خودگذشتگی نشون بدم، باور کنيد که خيلی سخته که آدم کارمند از کارش و استراحتش بزنه و برای چند نفر هی بپزه و بشوره ...تازه خيلی خوش مشرب هم باشه ممکنه مادرها و خانمهايی که سنی ازشون گذشته براشون کاری نداشته باشه، ولی باور کنيد که برای يه تازه عروس که خونه اش از تميزی برق ميزنه سخته که چند روز مهمون بچه دار داشته باشه و دم نزنه ، تو اين چند روز همه اش تمرين اين رو ميکردم که اگه ديدم  بچه پا برهنه دويد تو تراس و بعد هم اومد وسط پذيرايی و سراميکها رو کثيف کرد صدام درنياد، اگه بچه نفهميد و با همون دمپايی روفرشی رفت تو دستشويی و بعد دمپايی رو همونجا جا گذاشت ، صدام در نياد فقط بی سروصدا اون دمپايی رو از دم دست بردارم که يه وقت زندگيم نجس نشه، اگه ديدم بچه سر از همه سوراخ سمبه های خونه در آورد و به هرچيزی دست زد، آلبومم رو به هم ريخت ، پفکها را رو فرش خرد کرد، چايی را رو زمين ريخت .....صدام در نياد، دوره خودسازی خوبی بود ولی واقعا از خودم اين انتظار رو نداشتم که اين همه صبوری به خرج بدم، چه کنم که دست پرورده اون مادرم ديگه ،

ولی خوب روی هم رفته خوش گذشت کلی رفتيم گشتيم ، دربند، شهربازی‌، پارک ملت ،خريد ...يه روز هم که منزل پدرم دعوت شديم.فلفلی عزيز هم که خيلی به جا و مناسب بهم خسته نباشيدقشنگی گفت و با کادويی که برام خريد کلی شرمنده ام کرد، عزيزم کاری نکردم وظيفه ام بود اونها هم مثل خانواده خودم هستند ، مگه ما خودمون کم ميريم اصفهان و بهشون زحمت ميديم. قدمشون روی چشم هر وقت که دوست داشتند بيان خوشحال ميشيم.

امروز صبح شنيدم که آرش خواهرزاده عزيزم دانشگاه قبول شده خيلی خوشحال شدم يعنی با اتفاقهايی که اين مدت براشون افتاد و برادرش رو از دست داد اصلا امسال رو قبوليش کسی فکر نميکرد ولی خدا رو صدهزار مرتبه شکر که قبول شد ، آرش جان کاری کردی کارستان خاله ، انشالله که هميشه موفق باشی و پدر و مادرت موفقيتهای کاوه از دست رفته را در تو پيدا کنند.

خواهرم ۲ روز پيش برای يه ماموريت اداری رفت تونس ، من نتونستم قبل از رفتن ببينمش و لی بی صبرانه منتظر سوغاتيهاش هستم!

از ديروز دوره جديد تدريسم در بانک شروع شد،بعد از چند روز خستگی خيلی برام سخت بود برم سر کلاس ولی رفتم!

فلفلی عزيز هم که از امروز ميره کلاس MCSEموفق باشي.

راستی امروز يه چند تا از دوستان اينترنتيم قراره که برای صرف پيتزا دور هم جمع شوند از من هم دعوت کردند ، حس قشنگيه که چند نفر بعد از مدت زيادی که از دوستيشون ميگذره بخوان همديگر رو از نزديک ببينند! خوش بگذره.

  
نویسنده : مهري ; ساعت ۱٠:۱٤ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ شهریور ۱۳۸٢
تگ ها :