این روزهای ما

خیلی وقته اینجا ننوشتم .... یه جورایی غریبه شدم با اینجا انگار ... تو این مدت خیلی اتفاق ها افتاده که الان حتی یادم نمونده که بخوام بنویسم .

زندگی همچنان رو دور تندش برای ما داره میگذره ... بچه ها ماشالله بزرگ شدند ... الان هم که تابستونه و تعطیلند خودشون تو خونه میمونند و من میام سر کار ...غذاشون رو خودشون گرم میکنند و میخورند و هر یکساعت یکبار زنگ میزنند میگن حالا چی بخوریم !!!

-----------------------------

چند وقت پیش ویانا درباره خانه سالمندان سوال میکرد و منم جواب میدادم ... یهو گفت شما هم پیر شی میری خانه سالمندان ؟... انگار یهو بهم برخورد ... گفتم نه ... من خودم خونه زندگی دارم ...بچه هام هستند ... همه که نباید برن خونه سالمندان !! ببین بابابزرگ تا آخر عمرش تو خونه خودش بود... مادرجون هم همینطور ...

گفت یعنی میگی ما باید از شما مراقبت کنیم . گفتم خوب بله دیگه من زحمت کشیدم شما رو بزرگ کردم ... وقتی پیر بشم هم شما باید از من مراقبت کنید 

گفت: مامی.... این خیلی بی ادبی است که شما از ما بخواهین مواظب شما باشم !!!

مانا که بزرگتره و عقلش میرسه مثلا اومد درستش کنه گفت ویانا میتونیم یه پرستار بگیریم مواظبشون باشه 

ویانا گفت : خوب مگه اون موقع شما مریضین که نیاز به پرستار داشته باشین 

گفتم : پرستار که فقط برای مریض نیست . میتونه همینطوری پیش ما باشه .. غذا درست کنه ... با ما حرف بزنه ... شما هم دنبال زندگی تون باشید ... دانشگاه یا سرکار برین و برگردین 

یهو گفت : آهان فهمیدم اون باید پیش شما باشه تا اگه مردین بفهمه و به ما خبر بده !!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!!

از خنده روده بر شدیم ... دیگه داشتم زمین رو گاز میزدم .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٩:٤۳ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۳ تیر ۱۳٩٦

باز آمد بوی ماه مهر ....

انگار همین دیروز بود که اینجا نوشتم مدرسه ها تعطیل شده ... چقدر زود دو ماه گذشت .

تابستون بسیار شلوغی داشتیم .امیدوارم که بهشون خوش گذشته باشه و با انرژی هر چه بیشتر سال تحصیلی جدید رو شروع کنند. خدا پشت و پناه همه شون باشه.

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٦:٢٤ ‎ق.ظ روز جمعه ٢٠ شهریور ۱۳٩٤
تگ ها :

دهه شادی

دهه شادی امسال هم به خوبی و خوشی گذشت.

قبلا هم گفته بودم که فاصله بین تولدهای دخترها ده روزه و ما هر سال این ده روز رو جشن میگیریم . امسال تولدشون رو به دلخواه خودشون برگزار کردند. ویانا که همونجور که برنامه ریزی کرده بود از صبح بخور بخور داشتیم تا شب .

مانا هم تولدش تو واندرلند گذشت و یه روز شاد برای خودش و ما درست کرد.

در طول این ده روز ما کنار دریا رفتیم ..Niagara on the lake که شهر قدیمی اروپایی و بسیار زیباییه رفتیم ... داون تاون و دیدن برج CN Tower ... یه روز هم کارناوال کاراییبین ولی مدل بچه گونه اش بود. junior caribbean carnival

البته این برنامه برای من جالب بود و اونها اصلا خوششون نیومد.

ویانا از من یک مایکروفر بچگانه خواسته بود که میشه باهاش کوکی درست کرد. easy bake oven   خریدم . ولی نامردها به اندازه یک بار کوکی پختن توش مواد آماده گذاشته بودند ..یه بار پودر کیک براش ریختم ..کیکه پف کرد اومد بالا و چون ارتفاعش کم بود نمیشد درش آورد. باهاش برامون پیتزا هم پخت .... خلاصه یک روز هم رفتن پیش یه آقای شیرینی پز و با کمک اون و بوسیله فر ویانا شیرینی نخودچی درست کردند.

روزهایی هم که هیچ برنامه دیگری نداشتیم یا پارک رفتیم و یا خونه ذوستاشون ...

در آخر هم دلم طاقت نیاورد و روزی که با یکسری از دوستانمون برنامه پیک نیک داشتیم کیک خریدیم و بردیم( البته در طول این ده روز به کسی هم نگفتیم که تولد داریم تا بقیه تو زحمت نیفتن.) و مانا هم شمع ده سالگیش رو فوت کرد و........

خلاصه  به پایان آمد این دفتر ... حکایت همچنان باقیست .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ۸:٤٦ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ امرداد ۱۳٩٤
تگ ها : دهه شادی ، تولد

زندگی ماشینی امروز

چند هفته پیش یه روز صبح از خواب پاشدم و طبق عادت هر روز سراغ گوشیم رفتم روشن نشد که نشد ...نمیدونم چه اش بود، دکمه روشن خاموشش کار نمیکرد. یهو انگار خلع سلاح شده بودم ..احساس میکردم ازتباطم با دنیا قطعه ...شماره هیچکس رو نداشتم بجز شماره همسرم و محل کارم !!! بهم شوک وارد شده بود ...یعنی چی ؟ یعنی چی که آدم یهو نتونه هیچ جوری ارتباط برقرار کنه ؟ خلاصه ازش که ناامید شدم سیم کارتشو انداختم تو یه گوشی معمولی و راه افتادم ... اصلا دست و دلم به هیچ کاری نمیرفت ... از طریق اینترنت با خانواده ام در ارتباط بودم و بهشون گفتم که فعلا وایبر و تانگو و تلگرام ندارم !!! گوشی رو دادم فلفلی که ببره درست کنه که تا شب وقت نکرده بود ..کلی بهم برخورد !!! کم کم به خودم مسلط شدم .. گفتم شاید خیلی از اون شماره تلفن ها دیگه به دردم نخوره ...شاید اینطوری بتونم بقیه رو محک بزنم . ببینم کی ها سراغمو میگیرن ... هر کی بهم زنگ میزد کلی ابراز خوشحالی میکردم و همون موقع شماره شو سیو میکردم .... البته نامردیه که همه رو به یه چشم ببینیم .. از خیلی ها انتظار نداشتم . لزومی هم نداره که آدم حال همه رو همیشه بپرسه ...ولی از بعضیها توقع داشتم ... کسی که هر روز چند تا تکست و جوک و مطلب براش میفرستادم یا هر چند روز یکبار حالشو میپرسیدم ... وقتی بعد از یک هفته خبری ازم نگرفت واقعا دلم گرفت ....بعد از ده روز که با هم صحبت کردیم و باز هم اون زنگ نزد جور دیگه ای فهمید بهش گفتم ... گفتم که اسمت رفت تو لیست سیاه !!!

خلاصه که فلفلی فردای اونروز گوشی جدید برام گرفت .. ولی اصلا به چشمم نیومد تو شرایط روحی خوبی نبودم ...انگار رودست خورده بودم .... گوشی قبلی هم دادیم تعمیر کردند ... یک هفته طول کشید تا شماره ها و عکسها و اطلاعات رو جابجا کنم .... ولی همچنان تو فکر بعضی روابط یکطرفه هستم ....

-----------------------------------------------

فردا دختر کوچولوی خونه ما 8 سالش تموم میشه . امسال خودشون تصمیم گرفتند که جشن نگیرن!! البته عوضش قراره تو ایران با فامیل  جشن داشته باشند...ولی هر کدوم برای روز تولدشون کلی برنامه ریزی کردند.... هدیه هاشونو که اینترنتی سفارش داده بودم دیروز با پست رسید و فوری هم باز کردند ( البته فقط هدیه باباشون بود )

برنامه فردای ویانا اینه که از صبح تا شب بیرون باشیم .. صبحانه رو تو تیم هورتونز بخوریم ..بعد ببرمشون استخر موج دار !! ناهار تو رستورانی که میتونی هر چی دلش خواست غذا و شیرینی و کیک و بستنی و دسر و.... بخوره هستیم ... بعد از اون مال گردی و خرید از مال و.....شام هم بیرون و بعد دیگه به نظرتون جونی برامون میمونه ؟؟؟ من که فکر کنم مثل 8 سال پیش همین موقع باشم ولی این وروجک ها رو نمیدونم ....دخترک بس که شکمو است همه برنامه هاش بخور بخوری است !!

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٦:٢۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۳۱ تیر ۱۳٩٤
تگ ها : گوشی ، تولد

اولین روزه

از اول ماه رمضون مانا میگفت میخوام روزه بگیرم . منم گفتم هر موقع دلت خواست بگیر. هی میپرسید کی میری مسجد. منم که فقط شبهای احیا میرم مسجد.ولی فکر کردم که حوصله اش نمیگیره تا آخر دعا بشینه و منم نمیذاره بمونم . گفتم که پانزدهم ماه رمضان که تولد امام حسن است میبرمش . خیلی جالب یادش مونده بود. اونروز البته صبحونه خورد ولی دیگه هیچی نخورد و گفت که من روزه ام. گفتم هر وقت گرسنه یا تشنه شدی  اگه خواستی میتونی بخوری . اونوقت میشه روزه کله گنجشکی!! فقط ناهار خورد و دیگه تا نه و نیم شب هیچی نخورد. بردمش مسجد. افطار و شام میدادند. یه باره رفت سر اصل مطلب و شام خورد. شامش هم لوبیاپلو بود که خیلی دوست نداره ولی از زور گرسنگی نصفشو خورد. خوشش اومده بود و باز هم می پرسه کی میریم مسجد؟ حالا گفتم شاید برای عید فطر بریم.

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٦:٠٠ ‎ق.ظ روز شنبه ٢٠ تیر ۱۳٩٤
تگ ها : رمضان ، روزه

شروع تابستان

فردا آخرین روز مدرسه است و بعد از اون باید برنامه ریزی کنیم برای تعطیلات بچه ها . چند روز پیش اینجا روز پدر بود و طبق معمول صبحانه مخصوص روز پدر داشتیم و بچه ها هدیه هاشونو دادن . ویانا که یه نامه بلند بالا در مورد خصوصیات پدرش نوشته بود و یکی در میون جمله هاش در مورد شکمویی باباش بود و اینکه چی دوست داره بخوره و...

مانا هم کخ خیلی خانومانه بیست دلار از قلکش در آورد و داد به باباش و گفت ببخشید وقت نکردم چیزی درست کنم !!!!

بعد هم برنامه ریزی کردند که باید بابا ما رو ببره سینما ... خلاصه خرج یه سینما و ناهار بعدش هم انداختن گردن طرف !

ماه رمضونه و یه سری دوستان روزه میگیرند و مهمونی های مخصوص افطار و... فعلا سرمون گرمه .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٥:٥۸ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٤ تیر ۱۳٩٤
تگ ها : تابستان ، رمضان

آموزش بچه ها

چند روز پیش یکی از دوستان تعریف میکرد که تو همین پارک نزدیک خونه  بودند.بچه هاشون سرگرم بازی و مادرها هم که یه گوشه نشسته بودند و دورادور مواظب بچه ها...

یه آقایی میاد با مادرها صحبت میکنه و میگه که از فلان سازمان هستیم و داریم یه تحقیقی روی بچه ها انجام میدیم ببینیم که چقدر بچه ها آموزش دیده اند که با غریبه ها صحبت نکنند و ازشون چیزی نگیرند و ....( توی مدرسه دایم در مورد اینها باهاشون صحبت میشه ) ... از شش تا مادر اجازه میگیره که بره با بچه هاشون صحبت کنه و ببینه که میتونه اونا رو راضی کنه باهاش برن !!!! هر شش تا مادر هم میگن که بچه من همه اینها رو میدونه و با یه غریبه راه نمیفته بره ....

خلاصه این آقا از هر مادری می پرسه که بچه تو کدومه و میره سراغشون .... مادرها هم دورادور می دیدند ..... نشون به اون نشون که هر شش تا بچه هم راضی میشن با این آقا برن اونطرفتر برای دیدن خرس !!!!!!!!!! البته با هر بچه هم تکی صحبت میکنه ...

این مادرها دو تاشون ایرانی و بقیه خارجی بودند .....

-------------------------

یادم میاد وقتی مانا کلاس اول بود یه روز من خونه دوستم بودم که تازه زایمان کرده بود ..ساعت 3 که شد و خواستم برم دنبال مانا ، شوهر دوستم هم که میخواست بره دنبال پسرش اصرار کرد که شما همینجا بمون من میرم هر دوشونو میارم .هی گفتم نمیاد . من میدونم ..گفت حالا یه کاریش میکنم ...رفت و دو دقیقه بعد دیدم به من زنگ زد ..جواب دادم مانا بود با گوشی ایشون زنگ زده بود که ببینه میتونه با اون بیاد یا نه !!! همه مون کف کردیم از این کار ... بعدها به مانا گفتم به عمو چی گفتی که شماره منو گرفت..گفت بهش گفتم میخوام یه چیزی به مامانم بگم !!!... تازه دوستی بود که باهاشون رفت و آمد خانوادگی داشتیم

راستش نمیدونم هنوز هم اینطوری هست یا نه ... از ویانا که اصلا مطمین نیستم ...واقعا بچه سربه هوایی است ... مطمینم اگه یکی بهش بگه بریم پشت درخت خرس ببینیم سریع راه میفته و میره !!!

-------------------------------------

این روزها بحث آموزش جنسی توی مدارس خیلی داغه و دارن تصویب میکنند که از سال دیگه از همون سالهای اول دبستان البته خیلی مختصر و مرحله به مرحله به بچه ها آموزش بدن ... دغدغه بزرگیه برای همه خانواده ها .... گاهی وقتها فکر میکنم که اینها کاری رو همینطوری انجام نمیدن . حتما کلی روش تحقیق و بررسی کرده اند و تشخیص دادن که بچه ها باید از سنین پایین یه سری مسایل رو بدونند . حتما توی مدارس چیزهایی دیدند که لازم دونستند .

خدا آخر و عاقبتمونو به خیر کنه والله .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٤:٠٧ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٥ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها : آموزش

زندگی اینور آب

با یه خانواده ای مدتیه دوستیم ولی پیش نیومده بود بریم خونه شون . چند بار دعوتشون کرده بودم خونه مون یا با هم پارک رفته بودیم. همیشه هم تعارف میکردند که بریم خونه شون ولی نشده بود.هفته گذشته یه روز زنگ زدم و گفتم خیلی وقته ندیدیمتون و میخواهیم یه سر بیاییم پیشتون . اونها هم کلی اصرار که باید حتما شام بیایید و... خلاصه قبول کردیم .

فکر میکردم بعد از یکسال دیگه حسابی جا افتادند و همه چی مرتبه . در طول مدتی که خونه شون بودیم که انگار رو میخ نشسته بودم . همه اش میخواستم زودتر پاشم فرار کنم . تا چند روز هم اعصابم خرد بود . پذیرایی خیلی خوبی کردند بنده خدا ها . خدا رو شکر میکنم که با ما اینقدر راحت بودند ولی زندگیشون از ابتدایی هم یه کم اونورتر ...اصلا فکر نمیکردم که اینجا هم کسی اینطوری زندگی کنه ... به خودم لعن و نفرین میفرستادم که چرا زودتر از اینها نرفتم ببینمشون که شاید بتونم کاری براشون انجام بدم . اینجا میشه با بودجه خیلی کم هم وسایل خیلی خوب و مرتب خرید . مخصوصا که خیلی ها مرتب در حال عوض کردن مبلمان و وسایل خونه و... هستند .

خود ما هفته گذشته کلی خرت و پرت از خونه مون رد کردیم رفت . خوب اگه میدونستم که ممکنه به درد کسی بخوره چرا که نه !!!!

البته بقول فلفلی میگه خوب هر کسی یه جور دوست داره زندگی کنه و اولویت های آدمها با هم فرق میکنه . ولی من که میدونم اون خانم اوضاع روحی مناسبی نداره و میدونم که یه خانوم اگه سرش گرم وسایل و عوض کردن و مرتب کردن اونا باشه چقدر ممکنه تو روحیه اش تاثیر بذاره . میدونم که از این طریق میتونم کمکش کنم .

میدونم که زندگی تو بیسمنت تاریک و با وسایلی که مال خودت نیست و نمیدونی از کجا جمع شده و اینکه تو این خراب شده ماشین هم نداشته باشی و .... یعنی عقبگرد !!!!

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٤:٤٥ ‎ق.ظ روز شنبه ٢ خرداد ۱۳٩٤
تگ ها :

روز مادر ... روز پدر

 روز مادر ایرانی اومد و رفت ...روز پدر ایرانی هم اومد و رفت .. خدا همه پدر و مادران درگذشته رو بیامرزه و به همه پدر و مادرها سلامتی بده .

اما روز مادر کانادایی هفته دیگه است و روز پدر هم ماه دیگه .طبق معمول هر سال ، از یک ماه پیش تو مدرسه تو گوش بچه ها میخونند و بچه ها هم هی با همدیگه و با باباشون پچ پچ میکنند که چی بخرند و چکار کنند . امسال مدرسه یه سری هدیه های کوچولو در حد 2-3 دلار آورده و به بچه ها میفروشه... ویانا اول اومد به من گفت که میشه سه دلار به من پول بدی ا ز مدرسه چیزی بخرم ؟ هر چی گفتم چی میخوای بخری نگفت و منم ندادم. البته از مانا جریان رو شنیده بودم ... شب آویزون باباش شد و خلاصه پول رو گرفت ...نگو گفته بودن هفته دیگه وسایل رو میارن و میفروشن ... این بچه  یک هفته هر روز این دو تا سکه رو تو دستش برد و آورد .. از منم هی قایم میکرد. هی میگفتم چی تو دستته؟ نمیگفت. میگفتم خوب بذارش تو یکی از جیب های کیفت . نمیذاشت.

تا بلاخره روز موعود رسید و ویانا کادوش رو خریده بود. مانا هم عین همون رو خریده بود ولی یه رنگ دیگه ... اما میگفت برای خودم خریدم.

روزی که اینو خریده بود از مدرسه به من زنگ زد که دلم درد میکنه . گفتم چیزیت نیست . برو دستشویی بعد هم ناهارت رو خوب بخور .. اگه تا اون موقع خوب نشدی دوباره به من زنگ بزن بیام دنبالت ...دیگه هم نزد.... ازش می پرسم . حالا واقعا دلت درد میکرد .. میگه آخه یه فکری تو سرم بود نمیذاشت تمرکز کنم روی درس ریاضی. میخواستم بیام خونه . گفتم . خوب چه فکری بود؟ گفت : نمیتونم به شما بگم ....

بچه ام نمیتونست رازداری کنه ... تا رسیدیم خونه مانا چیزی که خودش خریده بود رو نشون داد یه جعبه مستطیل شکل خیلی زیبا که تا درش رو باز میکنی یه دسته گل ازش می پره بیرون ( خداییش برای 3 دلار خیلی چیز خوبی بود ) فکر کردم مال منه . سعی کردم زیاد هیجان زده نشم و بگم خوب حالا برای چی خریدی ... مانا گفت : این مال خودم است . چون دیدم ویانا هم عین همین رو خریده ولی یه رنگ دیگه . فکر کردم که منم برای خودم بخرم !!!

یهو ویانا با کادوش پرید بغلم و گفت Happy Early Mother's Day

خلاصه کلی خنده ام گرفت از اینکه این دو تا نتونستن دو هفته راز داری کنند.

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٩:۳۳ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٥ اردیبهشت ۱۳٩٤
تگ ها :

دخترک نه ساله مهربون و درسخون من

 قبلا هم گفته بودم مدارس اینجا برای تشویق بچه ها هیچ کاری نمیکنند . شاگرد اول و دوم و ....انتخاب نمیکنند ..جایزه در کار نیست ...

هفته پیش مانا اومد و گفت که من توی دو تا مهارت( Learning & Honnor) نمونه شدم و میخوان بهم Award بدن ..گاهی وقتها نمیشه معادل فارسی درستی پیدا کرد. یه چیزی تو مایه های همون شاگرد ممتاز و اول خودمون  البته فقط برای کلاسهای اول تا چهارم ... خلاصه ما هم کلی خودمون رو آماده کردیم که بچه مون رو میخوان سر صف تشویق کنند و...

برنامه شروع شد و کل مدرسه هم بودند و یه تعدادی پدر و مادرها که اونا هم اسم بچه هاشون قرار بود خونده بشه . اول good news ها خوانده شد . طبق معمول همیشه از هر کلاس اسم سه تا بچه رو با خبر خوب این ماهشون میخوندند . ( جالبه بدونید که از هر سه تا بچه که اسمشو میگفتن شاید دو تاش ایرانی بودند و جالبتر اینکه خبرهای بچه ایرانی ها چی بود؟  تو تعطیلات رفتیم ایران ...یک ماه دیگه قراره بریم ایران ... مادربزرگم از ایران اومد ...پدرم رفت ایران و.....ایران ...ایران ...اونوقت بچه خارجی ها : تولد مادرم بود ....یه پاپی خریدم ...توی شنا مدال آوردم .. پیانو رو دیگه خوب میزنم و.....) ..خلاصه اون قسمت برنامه که تموم شد بچه های کودکستان و پیش دبستانی و کلاسهای اول تا سوم رو فرستادن کلاس و بقیه موندند ...گفتم حتما از اونجاییکه اینها نمیذارن آب تو دل بچه ها تکون بخوره و فکر کردند شاید اون کوچولوها یه وقت افسرده شوند اونها رو فرستادن پی نخود سیاه ... شروع کردن از بچه هایی که نمونه شدن تعریف کردن و بعد هم هر سال تحصیلی رو میگفتن روی ویدیو پروژکتور اسم 10 تا بچه میومد و مدیر اسامی رو میخوند ....کلاس چهارمی ها .....کلاس پنجمی ها و......... بعد هم گفتن که معلم هر کلاس لوح تقدیر هاشونو  بعدا بهشون میده ........همین ؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟؟ مسخره شو دراوردن ...کلی دوربین و گوشی و...رو اماده کرده بودم که دخترک بره اون بالا ازش فیلم و عکس بگیرم !!! نمیدونم اینها کار درست میکنند یا ما درست فکر میکنیم !!!

اما خودم تو خونه بهش جایزه دادم و ازش قدردانی کردم و لوح های تقدیرش رو قاب کردم و همونروز زدم به دیوار اتاقشون ...اون یکی هم باید ببینه و یاد بگیره .

--------------------------------

تو این هفته دخترک نه ساله من یه جایزه ویژه هم از من گرفت .

چند روز پیش تو مهمونی بزرگی دو تا از دوستاش هم بودند که البته از خودش دو سه سال بزرگترن . این دو تا دختر سر مسایل بچگانه تو مدرسه با هم قهر کرده بودند . تو مهمونی من که حواسم به پذیرایی و.. بود ولی مامان یکی از اونها برام تعریف کرد که چقدر قشنگ دخترک من از اون دو تا خواهش میکنه که با هم آشتی کنند . وسط اونها می ایسته و هی میخواد که دستهای اینها رو بذاره تو دست هم و بهشون میگه من دوست دارم با دوتای شما با هم دوست باشم ......وقتی برام تعریف کردند یه عالمه کله قند توی دلم آب شد و بهش افتخار کردم . دوستم میگفت بهش گفتم : مهری دوم  مهربون ...گفته ولی من نمیخوام مثل مامانم مهربون باشم !!!!

تو خونه گفتم که من بهت افتخار میکنم . چون کاری که خودت تشخیص دادی خوبه رو کردی  بدون اینکه کسی ازت بخواد. تازه این جایزه اش از جایزه های دیگه اش خیلی بهتر بود تا بهش برای چندمین بار گوشزد کنم که اخلاق و رفتارت خیلی بیشتر از درس برای من اهمیت داره .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٧:۳٩ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱۳ فروردین ۱۳٩٤
تگ ها : مهربون ، درسخون

← صفحه بعد