Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers Lilypie - Personal pictureLilypie Kids Birthday tickers

سعی کنیم همه رو خوب ببینیم

دیشب تو کلاس زبان ، قبل از شروع کلاس البته  یه دختر جوان ایرانی که خیلی هم دماغش رو به بالاست !!!این خانم معمولا خیلی آرایش میکنه و هر روز یه مدل میاد و کلا با همه خانمهای اون آموزشگاه فرق میکنه . تا نشست سر جاش رو کرد به من و گفت : اه ، چه بوی بدی میاد ! گفتم : جدی؟ من متوجه نمیشم . گفت :‌بوی اینهاست و اشاره کرد به یه چینی که روبروش نشسته بود و یکی هم پشت سرش بود !!( مطمینم که اونا اگه حرکاتش رو میدیدند حتما متوجه حرفش میشدند) . با خنده بهش گفتم : فکر نمیکنی الان میفهمند و ناراحت میشند؟ گفت :‌خوب بفهمند .. کثیفند دیگه اصلا نظافت رو رعایت نمیکنند . این همه پولدارند ها ولی یه ادوکلن خرج خودشون نمیکنند.. گفتم :‌جدی ؟ نمیدونستم چینی ها پولدارن .. من شناخت زیادی ازشون ندارم .

گفت :‌من خوب میشناسمشون (‌سه ساله اینجاست ولی نمیدونم چرا همکلاسیه منه) مثل اصفهانیهای !! خودمونند که پولدارند ولی خرج نمیکنند !!!!!!!!من تعجب

یهو بهم گفت : شما اصفهانی که نیستید؟

گفتم :‌نه راحت باش !!! ولی آخه این چه ربطی به اون داشت !!!!

معلم اومد و کلاس شروع شد ....

نمیدونم چرا ما اینقدر راحت به خودمون اجازه میدیم که در مورد دیگران قضاوت کنیم ... متاسفانه اینجا هم از این حرفها خیلی میشنوم ...

کافیه تو حرفها یکی بگه مثلا همدانی ... طرف میگه :‌وای این همدانیها خیلی خسیسند .....

کافیه تو حرفها یکی بگه مثلا یزدی... طرف میگه :‌وای این یزدیها خیلی سفتند

کافیه تو حرفها یکی بگه مثلا تبریزی... طرف میگه :‌وای این تبریزیها خیلی فلانند

.......این طوری که پس همه شهرها خسیسند که !!!

بعد هم تا میفهمند که یه نفر تو جمع مال اون شهره سریع میگن : البته شماها نه ها ....

جالبه همیشه هم آخر ماستمالیها به این ختم میشه که : البته همه جا خوب و بد داره ....

تو چشم آدم نگاه میکنند میگن :‌وای این دختر تهرونیها !!!!

یکی دوبار بهشون اعتراض کردم که آخه چرا انقدر نسبت بهشون تعصب دارین ؟

یکیشون میگفت : این تهرانیها خیلی آرایش میکنند ... برام عجیب بود .. نمیخوام طرف کسی رو بگیرم .. هیچ ربطی هم به من نداره .... ولی ما معمولا این رو تو شهرستانها بیشتر دیدیم .. تا جایی که وقتی کسی زیاد آرایش میکرد در کنایه بهش میگفتند :‌مثل دهاتیها یا مثل شهرستانیها... راستی همون دختره که تو کلاس زبانمونه اهوازیه .

یه روز از بچه نه ساله یه دوستی در مورد مدرسه ایرانیش پرسیدم که چرا فلان روز رو تعطیل نکردن؟ :‌بچه هه گفت :‌مدیرمون از اون اصفهانیهاست !!!! موندم که چه ربطی داره ... ولی میدونم که انقدر تو خونه گفتن که تو مغز بچه رفته

یا مادر همین بچه داشت درمورد ازدواج برادرش میگفت :‌دختر تهرونیه داداشمونو تور زد !!!

واقعا هم همه جا خوب و بد داره و نباید جمع ببندیم و همینطور نباید دیگران رو از خودمون برنجونیم ... خوب و بد هر کسی هم به خودش مربوط میشه . ما نمیتونیم کسی رو عوض کنیم . میتونیم کنار بگذاریمش ولی بهتره که نگاهی هم به رفتارهای خودمون بندازیم . مخصوصا حالا که پاشدیم اومدیم یه کشور دیگه .. دیگه از این شهر و اون شهر خبری نیست . همه مون ایرانی هستیم .. دیگه لزومی نداره که هی این شهر و اون شهر کنیم .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٦:٠۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٧ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

بازی سوال و جواب

دیشب تو کلاس زبان برای تمرین مکالمه و محاوره بیشتر قرار شد یه بازی انجام بدیم .. هر کس یه کارت برمیداشت که توش یه شماره بود و با پیدا کردن اون شماره به هر کسی برحسب تصادف یه سوال میفتاد که می بایست تا میتونیم جواب رو طولانیتر بدیم و بر اساس طولانی بودن جواب و سلیس و روان بودن محاوره و... امتیاز بگیریم ...

اولین سوالی که به من افتاد این بود که مادرت چکار میکنه ... فضا جوری نبود که بخوام حقیقت رو بگم ....اینطوری شروع کردم که مادرم خانه دار است و از اول هم کار بیرون انجام نداده .. چند تا پسر و دختر داره که من آخری هستم و همه شون ازدواج کردند و الان داره با پدرم زندگی میکنه ... رنگ مورد علاقه اش فلانه ... بهترین غذایی که میپزه فلانه و...الان 79 سال داره ( این یکی رو دیگه نمیدونم از کجا درآوردم که با هیچی هم جور درنمیومد!!!) .. از وقتی که به کانادا اومدم ندیدمش (‌به اینجا که رسیدم آهی کشیدم و گفتم )‌ که یکی از بچه ها گفت :   Poor daughter  اینطوری شد که وراجی من تموم شد .... ولی واقعیت این بود که اگه از اول میگفتم که مادرم رو از دست دادم ...دیگه هیچ کلمه و جمله دیگری به ذهنم نمیرسید و در ضمن جو کلاس رو هم خراب میکردم ....

بالاترین امتیاز رو گرفتم ولی از دیشب تا حالا رفتم تو لک !!!

  
نویسنده : مهري ; ساعت ۸:۳٢ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٤ بهمن ۱۳٩٠
تگ ها :

ویانا دچار تهاجم فرهنگی شده

تو مطب دندانپزشکی ، بعد از اینکه کار ویانا تموم شدو اومد بیرون دستش رو با سنایتزر ضدعفونی کرد ... رو کرد به منشی دکتر و گفت :  I need something for KHOSHKING     !!!!!!! ( منظورش این بود که یه چیزی میخوام دستامو خشک کنم ........ منشی دکتر با چشمهای گردتعجب...  من سریع یه دستمال کلنکس برداشتم و بهش توضیح دادم که قسمت آخر حرفشو به فارسی گفته ... کلی خانومه خندیدو به ویانا گفت: من پرشین بلد نیستم ببخشید ولی سعی میکنم بعد از این یاد بگیرم !!!!!

تو این چند جلسه ای که بچه ها رو بردم دندانپزشکی هربار یه عروسکی چیزی جایزه گرفتن و هر بار هم میپرسند : مامی من دوباره کی باید برم دکتر؟؟؟؟

  
نویسنده : مهري ; ساعت ۸:۱٩ ‎ب.ظ روز جمعه ۳٠ دی ۱۳٩٠
تگ ها : دندانپزشکی

من هفت ماهه

بیش از هفت ماهه که اینجایم ( فکر بد نکنید ) و به شدت با کمبود وقت مواجهم .. همیشه وقتی خانمهای خانه دار میگفتند که وقت نمیکنم !! کلی تعجب میکردم و میگفتم اینها اگه جای من بودند چه میگفتند !!!ولی حالا خودم به همون روز گرفتار شدم .. البته میدونم که بیشتر وقتم داره تلف میشه ولی چاره ای هم ندارم .

روزها که بچه ها مدرسه اند ( چه یکیشون و چه هردوشون ) عملا کار خاصی نمیکنم .. همه اش تو خونه هستم و یا تو اینترنت و یا کتاب خوندن ( چند روزه کتاب " خاطرات یک گیشا" رو میخونم ) یا وقت گذرونی با دوستام و.... برای بعد از ظهرها هم هر روز یه کاری دارم ... اینکه میگم بعدازظهرها ، یه دلیلش اینه که بعد از اومدن فلفلی ماشینو برمیدارم و میزنم بیرون ...

هفته ای که گذشت : شنبه صبح اول وقت مانا رو بردم دندونپزشکی ( بخاطر اون جلسه اول دانشگاه رو هم نرفتم ) ... باید ناشتا میرفت و قرار بود چند تا دندون رو یکجا کار کنند دلم نیومد خودم همراهش نباشم .... برای شب تولد دعوت بودیم ..پس بعداز ظهر هم رفتم فروشگاه برای خرید کادو ...شب هم که تولد

یکشنبه صبح دیر بیدارشدیم ( چون شب تا دیروقت مهمونی بودیم .. ) دوستم زنگ زد که با هم بریم بیرون ..اون هم دخترشو آورد خونه ما که با بچه ها بازی کنند و فلفلی هم مواظبشون باشه و ما رفتیم خرید !!!بعد هم  حمام کردن بچه ها و  ناهار و...بعداز ظهر هم یه تولد دیگه ..........دو روز تعطیلی تموم شد .

دوشنبه صبح تا بعدازظهر پای اینترنت و چت و... بعدازظهر کلاس زبان

سه شنبه صبح تا بعداز ظهر چت کردن با خواهر و برادر و بابا و...... بعدازظهر هم دوباره مانا رو بردم دندونپزشکی

چهارشنبه ظهر خونه دوستم دعوت بودم با ویانا ....بعدازظهر هم کلاس زبان ( این بعداز ظهر که میگم ساعت 7 تا 9 شبه ها ...)

پنجشنبه صبح تا ظهر با دوستانم هستم و بعد بچه ها رو میرم از مدرسه میارم خونه و بعد از ظهر هم این دفعه ویانا وقت دندونپزشکی داره ...

جمعه .. تا این لحظه هیچ برنامه خاصی براش ندارم ولی این جمعه     PA DAY  است و بچه ها تعطیلند بنابراین احتمالا بچه ها رو ببرم استخر و بعد از ظهر هم که مانا رو ببرم کلاس فارسی تا 8 شب ....

دیدید که این هفته هم تمومه و ..... هیچی به هیچی

چند وقتیه دارم کتابی رو ترجمه میکنم ... روزی که این کار رو قبول کردم فکر کردم کاری نداره و سریع انجامش میدم ولی از وقتی گرفتمش گاهی حتی هفته ای یکبار هم سراغش نمیرم

همه این کارهای که انجام میشه و وقت گذرونی ها ... کاره( بازی کردن با بچه ها ، دکتر و کلاس بردنشون ، آشپزی ، کارهای خونه ، دیدن دوستان و مهمونی رفتن ......) ولی از نظر من کار حساب نمیشه ... آدم وقت تلف کنی نیستم ولی این کارها راضیم نمیکنه .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ۸:۱٠ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٩ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

تولد و تولد بازی

دیشب یه جا تولد دعوت بودیم و امروز بعدازظهر هم یه جا ... دیشب تولد یه پسر 11 ساله بود و فقط ما و یه خانواده دیگه دعوت بودیم به صرف شام .امروز هم تولد همکلاسی مانا بود که البته چون با مادرش دیگه دوستم ، من و ویانا رو هم دعوت کرده بودند ....

دیشب مهمون دوست ما که سگ هم داشتند ، سگشون رو هم آورده بودند و از قبل هم شنیده بودیم که روی سگشون خیلی حساسند و مثل بچه شون میمونه و اگه کسی بهش بی محلی کنه و ... ناراحت میشند و... خلاصه اونها تشریف آوردند و سگشون هم که البته خیلی خوشگل هم بود آوردند ( من از سگ خوشم نمیاد و در واقع خیلی هم میترسم ) . ما هم هی سعی کردیم لبخند بزنیم و اظهار کنیم که چقدر ملوسه ... از همون اول که وارد شد اومد و تک تک ماها رو بو کرد و هی تو دست و پا راه رفت و... طفلک مانا که اومد و نشست بغل من !! ولی ویانا که طبق معمول جسوره ..هی رفت و با سگه دوست شد و یاد گرفت که چطوری بهش بادوم بده و...

کیک رو آوردند و شمعها رو روشن کردند و تا پسره بیاد لپهاشو باد کنه و عکس بندازه ویانا خانم پیش دستی کرد و با یه فوت محکم هر 11 تا شمع رو خاموش کرد .. من یکی که خنده ام گرفته بود  ولی دختره ( مهمون و حدود 24 ساله ) که داشت عکس مینداخت آنچنان دادی کشید سر ویانا که من سر جا میخکوب شدم !!!!!!!ویانا رو کشیدم بردم اون اتاق و هی باهاش حرف زدم که نباید این کارو بکنه والا میبرمش خونه و...خلاصه با هزار  وعده و وعید و... راضیش کردم که بیاد و کاری نکنه .. تا اومدیم نوبت به باز کردن کادو رسیده بود و باز ویانا خواست که بجای پسره اون کادوها رو باز کنه ... بنده خدا صاحبخونه هم هی میگفت عیبی نداره ویانا تو بیا باز کن ... ولی من از ترس اینکه نکنه باز دختره دادبزنه نذاشتم و ویانا هم هی بدقلقی کرد و بهونه گرفت و گریه کرد .. اگه به احترام صاحبخونه نبود همون موقع شمع فوت کردن پامیشدم و میرفتم ولی .....

ولی بعد با خودم فکر کردم که دختره عوضی اون موقع که سگش هی اینور اونور میلولید و من هی خودم رو جمع میکردم و هر خوراکی که میاوردن سر میز .. من هی مواظب بودم سگه یه وقت نره سراغش و .. واقعا احساس نکرد که ما بخاطر سگ اون چقدر خودداری کردیم !!!! اونوقت اون چطور به خودش اجازه داد سر دختر من داد بکشه !!!!  آخرهاش که میرفتن نمیدونم حرف چی بود که تو حرفهام به دختره گفتم که شما معلومه که حوصله بچه ندارین !!! بعد هم که اونها رفتن به دوستم گفتم که از این کارش خیلی ناراحت شدم !

البته که تقصیر ویانا بود .. ولی خوب بچه است و تو همه تولدها هم، همه ملاحظه شو کرده اند و یه بار هم شمع رو میدادن اون و مانا فوت کنند .. واقعا برام این کارش بی تربیتی حساب نمیشد . از نظر من شیطونیش بود ولی با برخوردی که اون کرد ویانا جری شد و تا آخرش بداخلاقی کرد .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٥:٤۳ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٦ دی ۱۳٩٠
تگ ها : تولد

سوغاتی

دیروز طبق معمول پنجشنبه ها با دوستان برای صبحانه رفتیم بیرون و یه 5 ساعتی هم با هم بودیم از هر دری گفتیم و نظرات رو گرفتیم ...یکی از چیزهایی که این روزها فکرمو مشغول کرده ایران رفتنه و طبق معمول همیشه خرید سوغاتی ... البته به این زودیها نمیرم ولی از حالا کم کم دارم یه چیزهایی میخرم و میذارم کنار  که دم رفتن با عجله و هول هولی نشه ولی خوب یه چیزهایی هم یادم میاد که دوست ندارم بهشون فکر کنم .. همینو با دوستان مطرح کردم ...

من تو سالهای گذشته که میومدم و میرفتم همیشه هم برای همه سوغاتی میبردم ..بچه ها میگن : نبر ... اگه یکبار ببری دیگه هر بار که رفتی ایران باید برای همه ببری .. میگم خوب بعضیها واقعا برای آدم همه کاری کردند و جلوی چشمم هستند نمیشه که نبرم ... خانواده خودم که همه شون حسابی چوب کاری کردند ...ولی از فامیل شوهر چی بگم ... عید که رفتیم شهرشون ..همه میدونستند که ما 5 روز میمونیم و در ضمن برای خداحافظی اومدیم ... یه شب قبل از اینکه ما برگردیم ، یکی یکی زنگ میزدند و میگفتند: دارین میرین ؟ چرا اینقدر زود ؟؟؟؟ حالا ما میخواستیم دعوتتون کنیم ....فردا تازه میخواستیم بریم میدون امام !!!!( منظورشون برای خرید صنایع دستی بوده احتمالا ) حالا نمیشه یه روز دیگه هم بمونید !!!!!!!!!!!!شیطونه میگفت : حالا یه روز دیگه هم بمونید ببینید چه گلی میخوان به سرتون بزنند آخه !!! یا یکی دیگه زنگ میزد میگفت : من برات فلان و فلان گذاشتم و میخواستم برات بیارم و.... و من برای چیز نگرفته کلی از طرف تشکر میکردم و.....

خلاصه نشون به اون نشون که دریغ از یه جعبه گز !!!!!!!!!! جدی میگم ... خودم هم توش مونده بودم که یعنی چی آخه !!! البته بگذریم که داداش فلفلی برای خداحافظی اومد فرودگاه و کلی چیز میز آورد و ما رو چوبکاری کرد ... اون که همیشه جای خود داره و سوغاتی اون و خانواده اش همیشه با دیگران فرق میکرده !! ولی موندم بقیه رو چکار کنم .. هر چند که من از رو نمیرم و همین حالا هم  کلی برای خواهرزاده ها و برادرزاده های فلفلی چیز میز گرفتم .

ربطی به اینکه مال کجا هستند و چه فرهنگی دارن نداره به خدا !!! بگذریم که همین حالا هم گاهی بسته ای از تهران برامون میرسه و کلی خوشحالمون میکنه .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ دی ۱۳٩٠
تگ ها : سوغاتی

بعد از تعطیلات

خوب تعطیلات دو هفته ای هم تموم شد و از امروز مدارس باز شد و بدو بدوی ما هم شروع شد .. البته امروز فقط مانا رفت مدرسه و ویانا از فردا میره ....

خیلی زود گذشت و در واقع سرمون از همیشه شلوغتر بود . همه اش به مهمونی و خاله بازی و گشت و گذار .... هفته اول که فلفلی هم بود بیرون برای گردش هم میرفتیم ولی هفته دوم  همه اش مهمونی های زنونه و بچه گونه بود .. تقریبا سه تا مهمونی که یکیش تو خونه ما بود با چهار تا بچه و ... استخر رفتیم ... یه دوستمون بچه اش مریض شد و بیمارستان بود که خدا رو شکر حالا خوب شده ... دیدن اون رفتیم و یه دوست دیگه که تازه خونه خریده بودند .. تو خونه اش ختم انعام گرفته بود و اونجا هم رفتیم و.............

یه شب هم دوستان خانوادگیمونو دعوت کردیم که جمعا 5 تا خانواده بودیم .... بعد که مادر دوست ویانا اومده بود خونه مون ... میگفت : من موندم که شما 5 تا خانواده رو اینجا چطوری جا دادین !!! گفتم به راحتی .

روز آخری که قبل از تعطیلات بچه ها از مدرسه برگشتن تو کیف مانا یه جزوه دیدم که یاد پیک شادی های خودمون افتادم و تعجب کردم چون اینجا اصلا مشق نمیگن به بچه ها ... باز کردم دیدم یه جزوه 5 صفحه ایه بنام  Holiday Book  تو هرصفحه اش هم بچه ها حداکثر 2 تا جمله باید مینوشتن که تعطیلات رو کجا ها رفتند و چکار کردند . یک صفحه پرسیده بود کجا و با کی رفتی ؟ صفحه بعد اونجا چی خوردی و چه چیزهایی دید؟.. صفحه سوم اگه بلیطی از اونجا داری بچسبون و صفحه آخر هم نامه به بهترین دوستت بنویس و بگو که تعطیلات چطور بوده ؟  و یک صفحه هم نقاشی .همین !!!!

بعد هم یاد قلک هایی افتادم که دم عید بهمون میدادند که برای کمک به جبهه و زلزله زده و ... توش پول بریزیم !!!! معمولا هم به شکل نارنجک منفور بود !!!

--------------------

یه دوستی که چند وقته داره آرشیو وبلاگمو میخونه برای یه مطلبی که در سال 83 نوشته بودم کامنت گذاشته بود . رفتم ببینم داستان چی بوده ... که تا کجاها رفتم ... مرسی دوست عزیز ... گاهی وقتها برای خودم هم لازمه آرشیومو بخونم .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٧:٠٢ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱٩ دی ۱۳٩٠
تگ ها : تعطیلات

از دست ویانا گاهی بدجور کفری میشم

دیروز تو خونه دوستم هی شروع کرد به بهونه گرفتن و اونم هی براش یه چیزی میاورد : بیا از این شکلاتها بخور ،‌بیا ببین دیگه چی دارم .... هر چی هم بهش میگم نده اینها رو گوشش بدهکار نبود .. آخر سر هم یه جعبه شکلات بزرگ داده دستش که بیا اینم ببر خونه تون بخور !!!!!! هر کاری کردم که نده ..نشد .. ویانا هم فوری گرفت ... موقع بیرون اومدن فکر کردم ویانا یادش رفته یواشکی اونو گذاشتم روی اوپن ... ولی دو قدم از خونه شون دور نشده بودیم که داد و فریاد که یه چیزیم جامونده و رفت و گرفت !!!!! تو راه بهش میگم : چرا ازشون شکلات رو گرفتی ؟ تو مگه گدایی؟ معصومانه نگاهم کرد و گفت : گدا یعنی چی ؟ گفتم یعنی بی پول ...مگه تو پول نداری که دیگران باید بهت شکلات بدن ؟  ( ذهنش رفت به پول خردهایی که خودش و مانا از من و باباشون میگیرن و مثل یه گنج تو یه ظرفی نگه میدارند و روزی دوبار هم میارن و میشمرن ..........رفت تو فکر ولی دیگه چیزی نگفت !

رسیدیم خونه ... من شکلات رو گذاشتم روی اوپن ...یهو چشمش به شکلات افتاد و گفت : آخه چرا به من اینو دادن ؟ مگه فکر کردم من پول ندارم ؟؟؟؟ فهمیدم که حرفم بدجوری تاثیر کرده ... شکلات رو از جلوی چشمش برداشتم و از دیروز تاحالا هم سراغشو نگرفته !!

-----------------------------

امروز بچه ها رو بردم استخر ...بعد از یکساعت ورجه وورجه کردن میگم که : خوب دیگه کم کم باید بریم .. مانا شروع کرد به چونه زدن که الان زوده ...یکساعت دیگه ...بعد دوباره جرزنی که نه من باید 10 بار طول استخر رو برم و بیام ... بعد دوباره گفت که باید تا 50 بشماری ، آروم هم بشماری.....نگاه کردم به ساعت و دیدم که 45 دقیقه تمام مانا با من چونه زده ولی ویانا عین این 45 دقیقه رو برای خودش بازی کرده و از وقتش استفاده کرده

همیشه همینطوره  ، یه وقتهایی مانا میاد پیشم میگه : مامی میشه من فلان کار رو بکنم یا فلان چیزو بردارم یا چیزی بخورم .... در طول مدتی که من دارم مانا رو قانع میکنم که اون کار رو نکنه یا یه وقت دیگه بکنه یا .... ویانا برای خودش بی سرو صدا و بدون اجازه گرفتن و.. داره همون کارو میکنه !!!

  
نویسنده : مهري ; ساعت ۱:۳٩ ‎ق.ظ روز جمعه ۱٦ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

هوا دیگه راستی راستی سرد شد

یک هفته تعطیلی تموم شد ..فلفلی از امروز رفت سر کار و بچه ها یک هفته دیگه هم تعطیلند .. امروز دوستم من و بچه ها رو برای ناهار دعوت کرده بود ، دمای هوا هم 15 درجه زیر صفر بود .. زنگ زد که با ماشین بیاد دنبالمون ، قبول نکردم ... خونه شون سر خیابونه و از خونه ما تا اونجا 7-8 دقیقه پیاده رویه .. میخواستم ببینم از هفته بعد که میخوام پیاده بچه ها رو ببرم مدرسه چطوریه ( البته راه مدرسه نصف راه خونه اونهاست ) .. حسابی پوشوندمشون و راه افتادیم ... خیلی جالب بود ... حالا فهمیدم که دوستان میگفتند که کاپشن و لباس گرم از ایران نیارید که به درد اینجا نمیخوره یعنی چه ... البته نه اینکه اونها بدرد نخورده باشه ... اونها هم برای پاییز و بهار استفاده میشه ولی لباسهای اینجا یه چیز دیگه است ... با اینکه هوا خیلی سرد بود هیچکدوم سرما رو حس نمیکردیم الا در بخش صورت .... باورم نمیشد که در هوای -15 درجه دارم راه میرم و با بچه ها حرف میزنم ....ولی دیگه نزدیک خونه شون که رسیدیم دیگه صورتم کاملا بیحس شده بود ( آخه خودم شال گردن نداشتم و فقط کلاه سرم بود ... البته بچه ها مجهزتر بودند ) سرما آنچنان تو صورتم نفوذ کرده بود که احساس میکردم پوستم داره میترکه ... ولی اونم خالی از لطف نبود ... اونجا هم کلی خوش گذشت و بچه ها با دخترش بازی کردند و جای همگی خالی آش و کتلت هم خوردیم و تا ساعت 4 هم اونجا بودیم .. دیگه موقع برگشت هیچ واهمه ای از سرما و مسیر نداشتم براحتی برگشتیم .

همه میگن امسال خیلی دیر هوا سرد شد و تازه به سردی سالهای قبل هم نیست .. ولی خدا رو شکر ما که راضی هستیم .. این یکی دو ماهه رو هم یه جوری سر میکنیم .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٤:۳۱ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱٤ دی ۱۳٩٠
تگ ها : سرما

یک روز برای خودم

امروز صبح بچه ها و باباشون و دوستشون هم که با باباش میومد قرار بود برن یه جای دیدنی بنام  ساینس سنتر    ..ظاهرا یه سالن بزرگ سرپوشیده با کلی امکانات بازی و تفریح و سرگرمی علمی برای بچه ها ....منم اول قرار بود دوستم که مامان همون بچه همراه بود بیاد پیشم و با هم باشیم ، بعد برنامه عوض شد و قرار شد تو خونه تنها باشم .....بعد از مدتها ...شاید بگم اولین باری بود که یه همچین موقعیتی پیش میومد .. اول با خودم فکر کردم که مهمونی ای که میخواستم فردا راه بندازم و دوستان رو دعوت کنم بذارم برای امشب ( گفتم حالا که تازه ساعت 10 صبحه . یکی دوساعت دیگه به همه شون زنگ میزنم ) بعد فکر کردم که یه فیلم ببینم .بعد پاشم و خونه رو مرتب و آب و جارو کنم و بساط مهمونی رو آماده کنم ، بعد یه دوشی بگیرم ....اومدم بشینم سر فیلم گفتم اول بذار یه کم کتاب بخونم .. "کتاب ریشه ها" رو چند روزیه شروع کردم و میخونم ... کتاب رو دستم گرفتم و نفهمیدم کی خوابم برد ..............وقتی بیدارشدم دو ساعت و نیم گذشته بود ...چقدر این خواب بهم چسبید !!!! زنگ زدم به فلفلی و گفت که تو راهند و دارند برمیگردند ... چه زود 5 ساعت گذشته بود ....

خلاصه اینکه نه به کسی زنگ زده بودم برای دعوت .. نه کاری کرده بودم ...ولی عوضش حسابی استراحت کردم ....فکر میکنم منم گاهی لازم دارم برای خودم باشم و فارغ از هر فکر و خیالی فقط استراحت کنم ....آی چسبید اون خواب ... هنوز هم انگار اثرش مونده .

به بچه ها هم حسابی خوش گذشته بود و اونها هم یه روز خوب رو با فرین گذروندند .

  
نویسنده : مهري ; ساعت ٤:٤۳ ‎ق.ظ روز شنبه ۱٠ دی ۱۳٩٠
تگ ها :

← صفحه بعد