یکی از روزها
دیروز چه روز کوفتی بود !!! شب قبلش ویانا خیلی دیر خوابیده بود (چون بعد از ظهرش 1-2 ساعت خوابید) .برای همین صبح هر چی صداش کردم بلند نشد بره مدرسه ...منم مانا رو برداشتم بردم مدرسه و برگشتم ...هنوز خواب بود . تا 9 خوابید و تا حاضرش کنم و ببرم مدرسه ساعت 10 شد .... بعد از ظهر که رفتم بیارمشون ، اول که دیدمش خوب بود ها .. من وایسادم یک کم با معلمش حرف زدم و گفتم که هنوز هم برای مدرسه اومدن مشکل داره و صبحها اذیتم میکنه و... نمیدونم صحبتم طولانی شد و ویانا خسته !!! با اینکه حرفهای ما رو در مورد خودش شنید !! خلاصه شد برج زهرمار .. دیگه راه نمیومد .. میگفت : نمیخوام بیام خونه .. اینجا هم که کافیه از یه بچه ای اینو بشنوند سریع انگ میزنند به آدم که والدین صلاحیت ندارند و... خلاصه کشون کشون آوردمش خونه ... در همین اثنا مانا هم شروع کرد رو اعصاب من لامبادا رقصیدن !!! هی میگفت : وای ویانا داره گریه میکنه ..آبروی من پیش دوستهام میره و.... مجبور شدم یه تشر هم به اون بزنم که تو یکی دیگه ساکت باش !!!
رسیدیم تو ساختمون .. با من بالا نمیومد آقا سکیوریتی که یه جورایی هم باهاش دوسته اومد گفت : چی شده ؟ این صبحها مدرسه نمیخواد بره و بعداز ظهر ها هم خونه !!! بهش گفت : اصلا بیا پیش من بمون .. مادرت بره بالا !!! با کمال تعجب دیدیم که ویانا دنبالش را افتاد و رفت پشت میز اون !!! نگهبان به ما هم گفت : برید .... منم که دلم طاقت نمیاره .. اون پشت قایم شدم که ویانا فکر کنه ما رفتیم ... بعد از یک دقیقه ( دقیقا یک دقیقه ) دیدم با گریه میگه مامانمو میخوام و اونم آوردش دم آسانسور ، سوارش کرد و گفت میدونی کدوم طبقه باید بری؟ ... که دیگه ما خودمونو نشون دادیم !!!
اومدم خونه دیگه داشتم منفجر میشدم ... اول دعواشون کردم و یهو زدم زیر گریه ... یعنی میخواستم ادای گریه رو دربیارم ولی ظاهرا موقعیت خیلی مناسب بود و اشکهام سرازیر شد ... ویانا هی اومد بغلم کرد و بوسید و هی گفت : A Big Hug for You .... خلاصه منم هی ازشون قول گرفتم که دیگه تکرار نکنند و دخترهای خوبی باشند و....
نتیجه این شد که از دیروز تا حالا مانا شده یه پارچه خانم ... اتاقشون و کشوهاشونو مرتب کرده ... کتابهاشو خونده و مشقهاشو بدون اینکه من بهش بگم نوشته و..... خلاصه حسابی احساس خطر کرد
ولی ویانا انگار نه انگار !!!
هدیه های زیبای من
امسالل روز مادر ایران با اینجا تقریبا یکی شد .. از هفته پیش به بچه ها توی مدرسه گفته بودند و داشتند خودشونو برای این روز آماده میکردند .. تازه از خودمون هم برای خرید وسایل پول گرفتند ... مانا یک هفته است که هی میگه میخوام با یه چیزی سورپرایزت کنم ولی نمیگه چیه ... ویانا هم که روزی دو سه تا نقاشی میکشه و میده من میزنم روی در یخچال ... مانا هم برای اینکه ثابت کنه نقاشی خودش قشنگتره میره اون هم میکشه میاره درست به موازات اون میزنه به یخچال ... خلاصه لاو بازاریه ... منم هی باید قربون صدقه شون برم و از کارشون تعریف و تمجید کنم ... امروز یه خانم ژاپنی رو آورده بودند تو مدرسه تا با وسایل خاصی که تهیه شده بود گلدانهای گل طبیعی برای بچه ها درست کنند و گل بکارند و.... همه بچه ها گلدونهاشون تو دستشون بود وقتی میومدند بیرون ولی مانا و همکلاسیش ژاکتشونو انداخته بودند روش که معلوم نشه ... مانا که به من رسید کیفش رو داد دست من ولی اونو با احتیاط نگه داشت ... گفتم : اون چیه تو دستته ؟ گفت : تو نباید ببینی .... خلاصه از وقتی اومدیم خونه هم برده گذاشته تو بالکن و به من هم گفته نباید بری سمت بالکن !!!!!! حالا کی میخواد نشونم بده خدا میدونه !!!
خدا روح همه مادرهای از دنیا رفته رو شاد کنه و مادرهای زنده رو سلامت نگه داره ....
ولی قشنگترین هدیه های من همین دسته گلهای زیبام هستند که روز به روز بزرگ شدنشون رو جلوی چشمهام می بینم و از خدا میخوام که تا اونجا که توان دارم کمکم کنه تا در کنارشون باشم و بتونم درست تربیتشون کنم .
ناهار آش رشته
آخر هفته خوبی داشتیم ، با یکسری دوستان و خانواده هاشون رفتیم کنار دریاچه و باربکیو راه انداختیم ...هوا عالی بود و بچه ها بعد از مدتها ( در واقع برای اولین بار در سال جدید) لباسهای لختی پوشیدند .. نتیجه هم این شد که تمام بدنشون اثرات آفتاب سوختگی هست ....ولی خوب به همه خیلی خوش گذشت .
امروز چند تا از دوستانم رو برای ناهار به صرف آش رشته دعوت کردم ... دوستانی که دوستیشون از نوع فیس بوکی نیست ... ارتباط با اونها شده روزانه و تنگاتنگ ... از نزدیک با مشکلات هم درگیر هستیم .. با شادی هم شاد میشیم و خلاصه اینکه هر روز تقریبا می بینمشون ... دوستانی که تو این مدت از هیچ کمکی دریغ نکردند .. کمکهای فکریشون رو همیشه داشتم ... همه جوری بودند : آرایشگر ،،شاغل ،خانه دار و بچه دار ... زنبیلو بردار و بیار ...و....در موقع لزوم بچه های هم رو نگه داشتیم ...( اینجا سپردن بچه به دست کسی که بیشتر از خودت بهش اعتماد داری یعنی یه دنیا نعمت )
× اتفاق جالبی که افتاد : قبل از اومدن مهمونهام ظرفها رو آماده کردم .. بشقابها و قاشق و ملاقه رو گذاشتم روی میز ... نزدیک ظهر ،هر چی دنبال ملاقه گشتم پیداش نکردم . مطمین هم بودم که از کشو درش آوردم و روی میز گذاشتم .. ولی نبود که نبود!!! رفتم پیش مهمونها و تعارف کردم که از شیرینی و آجیل و میوه که روی میز بود بردارن که یهو چشمم به ملاقه داخل ظرف آجیل افتاد !!!! خداییش خیلی ضایع بود .. یه نگاه به ویانا کردم و گفتم ویانا تو اینو گذاشتی اینجا ؟ با یه عشوه ای جواب داد که فکر کرد میخوام تشویقش هم بکنم !!!!!
کم کم داره یکسال میشه که اینجا زندگی میکنم و اینکه چقدر زود گذشت و چقدر خوب گذشت ... یه علتش دوستان خوبی بود که خدا سر راهم قرار داد و علت دیگرش رو که مطمینم مهمترینشه وجود بچه هاست که حسابی سرم رو گرم کردند و بهم انرژی دادند و خونه و خانواده ام رو گرم کردند ... بخاطر همه اینها خدا رو شکر میکنم .
آرت گالری
امشب تو مدرسه بچه ها نمایشگاه هنری برپا بود و از یک هفته پیش دعوتمون کرده بودند که بریم و رفتیم ... کارهای هنری همه بچه ها بود از نقاشی و کاردستی و ساخت ماکت و .... تا موسیقی و....
کارهای هر کلاسی رو جدا زده بودند و حسابی هم شلوغ بود و برخلاف همیشه این بار پذیرایی مفصلی هم کردند ....در آخر هم نقاشیهای بچه های خودمون رو بهمون فروختند ... بعد از اینکه پولشو میدادیم .. نقاشی همچنان روی دیوار بود و روش یه برچسب میزدند که فروخته شد( SOLD ) !!!
جالب بود و بچه ها با افتخار کارهاشونو نشون پدر و مادرها میدادند .....
این نقاشی ماناست به همراه داستانی که زیرش نوشته ....


و این هم کار هنری ویاناست با موضوع دایناسور ... نقاشی دخترکم بر اساس حروف الفبا آخر از همه است .

موزه دایناسورها
بچه های پیش دبستانی رو امروز میبرند موزه دایناسورها ...از یک هفته پیش در مورد دایناسور باهاشون صحبت کردند و کلی کاردستی براش درست کردند ... هر روز ویانا با اطلاعات تازه در مورد دایناسورها میومد خونه ... اسکلت دایناسور ، فاسیل ( فسیل ) دایناسور و.....
بلیطش 16 دلار بود و توی یه برگه نوشته بودند که ناهار و اسنک بچه ها رو حتما توی لانچ بگ بذارید ... چون از صبح میرند تا ساعت 3 ، همونجا هم ناهار و اسنک میخورن ... از متن نوشته متوجه شدم که دیگه لازم نیست کوله پشتی ای که هر روز میبرند رو ببرند همون لانچ بگ کافیه ... ویانا هم امروز خوشحال و سرحال رفت مدرسه ...
بچه ها رو گذاشتم مدرسه و برگشتم خونه ، مادر یکی از بچه ها زنگ زد بهم که تو بک پک ویانا رو بردی؟ گفتم : نه فقط لانچ بگ ... گفت :خوب اشتباه کردی ... معلم بچه من گفته باید میاوردین .. اون راحت تره بچه میندازه پشتش و میبره .. تازه شاید ژاکتشو در بیاره و بذاره توش !!!
خلاصه منم که مادر همیشه حاضر در صحنه ! دوباره شال و کلاه کردم و کوله پشتی دخترک رو برداشتم و رفتم مدرسه ( نگهبان ساختمونمون که عاشق ویاناست تا منو با کیف ویانا دید غش غش خندید و گفت از دست این ویانا !!) بردم مدرسه .. معلمش با تعجب نگاه کرد ولی چیزی نگفت ... ویانا کیفشو که دید لانچ بگش رو گذاشت توش و رفت توی صف که میخواستند برن سوار اتوبوس بشند ... دوباره از صف اومد بیرون .. لانچ بگش رو در آورد و بک پک رو گذاشت سر جاش !!! صداش کردم .... جواب نداد .. نگاه تو صف کردم دیدم بچه ها همه لانچ بگشون دستشونه و خوب اونم مثل بقیه .... به خانمش نگاه کردم ... گفت : لازم ندارند .. بذار راحت باشه .. ما که توی برگه نوشته بودیم !!!!!!!!!!
حق با اون بود .. چرا به حرف اون مادر گوش دادم ؟؟؟ ضمن اینکه تو اتوبوس اگه کوله پشتی داشته باشند اذیت میشند ....
باز هم مطمینم که امروز روز خیلی خوبی براش خواهد بود ...
روز معلم است ......... امروز به معلم مانا گفتم : تو کشور ما امروز روز معلمه و من دوست دارم به شما هم تبریک بگم ... ذوق کرد و منو بغل کرد و تشکر و .... چقدر شما مهربونید و.... همین جا به دو تا خانم برادر هام که معلم هستند این روز رو تبریک میگم .
روز پیزامه پوشی
امروز تو مدرسه بچه ها ، Pijama day بود و بچه ها باید با لباس راحتی که در واقع پیزامه شون بود میرفتند مدرسه و یه عروسکی ، خرسی چیزی هم که شبها با خودشون میخوابونند رو ببرند... خلاصه برنامه ای داشتیم .. دیشب لباسهایی که به همین منظور براشون خریده بودم رو دادم و کلی کیف کردند و پوشیدند و زودتر از همیشه آماده خواب شدند و صبح هم زودتر از همیشه بیدار شدند و خیلی شاد و خندون رفتند مدرسه
خیلی قشنگه این برنامه هاشون کلی بچه ها حال میکنند ... رفتیم دیدیم اغلب بچه ها پوشیده بودند و هی به هم نشون میدادند .... قشنگتر از بچه ها معلمهاشون بودند که همه لباسهای راحت پوشیده بودند و بعضیها ربدوشامبر تنشون کرده بودند و با دمپایی رو فرشی ( اسلیپر) اینور و اونور میرفتند ... بعضی خانوم معلمها پا رو فراتر هم گذاشته بودند و چند تا هم بیگودی لابلای موهاشون گذاشته بودند و دقیقا حالت خواب رو تداعی میکردند ....
مطمینم که امروز به بچه ها خیلی خوش گذشته
امروز خیلی خاطرات مدرسه خودم رو مرور کردم .
کار مجانی... ناهار مجانی
از اول سال تحصیلی چند بار رفتم مدرسه بچه ها و به قول خودشون کار داوطلبانه کردم ... همون اول سال یه فرم دادن پر کردیم که اگه کاری بود میتونیم برای کمک بریم ... دو سه مرتبه روزهایی که ناهار پیتزا داشتند رفتم و یکبار با کلاس ویانا اینها رفتیم اردو و... هفته پیش یه دعوتنامه برامون فرستادند که کسانی که از اول سال تا حالا با مدرسه همکاری کردند برای ناهار روز چهارشنبه دعوتند ... خلاصه امروز رفتیم مدرسه و این کارشون خیلی جالب بود در واقع داشتند قدردانی میکردند . همون اول دو شاخه گل بهمون دادند و یه میز از غذاهای مختلف چیده بودند و روی یه میز دیگه نوشیدنی انواع آبمیوه ها و چای و قهوه و... و روی یک میز دیگه هم یک کیک بزرگ و میوه و شیرینی .
از اونجایی که خیلی از غذاها رو نمیشناختم و نمیدونستم چیه فقط سالاد و سالاد ماکارانی و زیتون و.. برداشتم و رفتم نشستم ... بعد معلمها یکی یکی میومدند و میگفتند چیزی نمیخواین ؟ تا بشقابمون خالی میشد برمیداشتند و یکی دیگه میاوردن و...
کلا داشتند نشون میدادند که اگه تا حالا شما به ما کمک کردین حالا ما داریم ازتون پذیرایی میکنیم .
امروز چون ویانا خونه بود من با ویانا رفته بودم و جالب بود که دو تا دیگه از دوستهای کلاسش هم اونجا بودند ولی همون اول کار ، بادکنکی که با خودش از خونه آورده بود یهو ترکید و جیغش رفت هوا و تا آخرش اخمهاش تو هم بود ... البته بعد از آمدن کیک ، ظاهرا یادش رفت خیلی شوخ و شنگ شد .
ماهی گلی
دیشب خواب بدی دیدم .. از اونا که یهو یه دندونت کنده میشه و میفته ... به آبجی گفتم برامون صدقه بذاره .... بچه ها رو بردیم کلاس شنا و برگشتیم دیدیم یکی از ماهی های شب عیدمون مرده ... حالا اون یکی هم میره یه گوشه ای از آکواریوم پشت دم و دستگاه اکسیژن کز میکنه و فکر کنم داره افسرده میشه ... دلم براش کبابه .. هی میرم و میام یه تقه میزنم به شیشه و حالشو میپرسم .
ویانا اومده میگه : مرد؟ میگم نه ..یک کمی حال نداره .. شاید بعدا خوب بشه
میگه : خوب عیبی نداره یه بابا میگیم بره یکی دیگه بخره !!!!
گز اصفهان
تو خونه دوستم به مانا گز تعارف کردند .. گفته : تو رو خدا اونو به من نشون ندید ...آخه یاد اصفهان و مادر جون میفتم .... بعد هم تا آخرش هر کاری کردند از اون گز ها نخورده !!!
بچه های بی جنبه
کم کم موعد قرارداد این خونه داره تموم میشه و این روزها دنبال خونه هستیم ... یکی در میون برای اجاره یا خرید می بینیم ... حالا ببینیم که کدوم قسمت میشه ...
دیروز رفتیم یه خونه ای رو ببینیم ، تا ما مشغول دیدن اتاقها و حرف زدن با صاحبخونه بودیم ، مانا و ویانا تو اتاق دخترشون نشسته بودند و با بچه اونها مشغول بازی شده بودند ... بابای دختره میگفت : این معمولا خیلی دیر یخ اش باز میشه و با یکی دوست میشه !!!! (البته بچه ها همدیگه رو تو راه مدرسه یا تو پارک دورادور دیده بودند )... خلاصه موقع اومدن ، نمیتونستیم که ویانا رو راضی کنیم .. میگفت باید یه کم دیگه بمونیم ...
← صفحه بعد


نظرات ()
